Tehrandokht

About me ... about him ... about my country

۴ شهریور ۱۳۸۲ ه‍.ش.

من هنوز زنده ام. اما ديگر مردی نيست که ايرانمرد باشد!

۱ مهر ۱۳۸۱ ه‍.ش.

سلام.
حتی اگر تلفنهايت را قطع نمی کردی هم تصميم داشتم که فراموشت کنم. ولی ... تو با من چه کرده ای که از يادم نمی روی؟
گرمی آغوشت را نچشيده ام، بوسه ات لبهايم را به گرمی آفتاب سوزان کويری نرسانده است و حتی انگشتانت با دستانم به هم آغوشی نرسيده اند. پس اين چه حسی است که نمی گذارد از يادم بروی؟
فرياد کشيده ای، بی اعتنايی کرده ای، هزار حرف تلخ بر زبان آورده ای اما باز هم چيزی درونم گرمم می کند که برف سرد بی مهری ات را آب کند و من هر روز بيشتر بی تاب ات شوم.

۲ مرداد ۱۳۸۱ ه‍.ش.

دوستش دارم، دوستت دارم و او دوست نداردم. سالی است که زندگی همين سه جمله ی سه جزئی با مفعول است.
صبح و شام حرف دلم، حرف تمام دلم همين است. می نويسم، می خوانم، می گريم، راه می روم، سخن می گويم، می خندم و تمام حرف دلم اين است.
از دنيا بريده ام، از تيغ جفای آدميان گريخته ام. نوشته هايم گواه اند. نوشته هايم شاهدند و شهادتشان در هيچ محکمه ای پذيرفته نيست. چنانی که عهد نانوشته ام با چشمانش در هيچ دادگاه آدميان به کار نمی آيد.
بوسه در مذهب او ممنوع است و من، ... من، ناتوان از اين عطش که در عمق جانم ريشه دارد. تنها نوشتن آسوده ام می کند. نوشتن بهانه ی مغازله است و من که زمانی غزل خوب می سرودم، قالب نثر را برای اين غزل نو برگزيده ام. کلمه به کلمه ی نوشته هايم عطر تمنای وصال دارند.
عطر سکرآور گريبانش، وسوسه ی سرنهادن بر شانه هايش، هجوم شوق گرمای آغوشش
از خود بی خودم می کنند و من در اين بلوغ ديررس در خود می سوزم.
حتی حافظ و مولانا را فراموش کرده ام. در اتاق خويش چله نشسته ام تا کی قرعه به نامم افتد.
روزه می گيرم. روزه ی نگاه، روزه ی سکوت، روزه ی گفت، روزه ی شنود.
پائيز می آيد و من حتی يک برگ زرد نمی بينم. زمستان بی داد می کند و حتی يک دانه برف بر گيسوی سياهم نمی نشيند و بهار ... بهار سبزتر از هميشه دامن بر اين باغ روبرو می گسترد و من لذت يک بار ديدن بوسه ی گنجشکهای عاشق را بر خود حرام می کنم.
و او در تمام اين روزها ايستاده است و بر اين پرهيز من از زندگی خنده می زند.
آسمان اين بهار سخاوتمندتر از هميشه و هماره است، باران بی دريغ می بارد. بی دريغِ بی دريغ می بارد و هرچه غبار از تن اين شهر غبارگرفته می شود. و زمستان که می رود حتی روسياهی به زغال نمی ماند که باران حتی پر کلاغ را سپيد کرده است ... ( و موهای پرکلاغی مرا نيز).
لحظه ی تحويل سال است، تنهاترين ساعت عمر من، باران باز هم سيل آسا می بارد ... ولی از چشمان من. چنانی که صفحات قرآنی که در دست دارم خيس گريه اند و حروف با هم می آميزند و ........ هماغوشی حروف کلام وحی را تحريف می کند. «وحی منزل!!» تحريف می شود!! حرفی به حرفی ديگر بدل می شود و در اين آميزش نطفه ای بسته می شود.
اقرا باسم ربک الذی خلق. خلق الانسن من علق.
بخوان به نام پروردگارت که آفريد. انسان را از خون بسته آفريد.
موجودی ديگر در من است. لذت حضور اين وجود شگرف چنانی بی خودم می کند که نمی دانم مريم باکره ام يا مريم مجدليه.
هر صبح ضربان قلب اين جنين را آشکارتر می شنوم. بی گمان شبيه من است. با قلبی همانند قلب من که در دقيقه بيش از صد بار می تپد.
پا می کوبد، بر ديواره ی اتاقک تاريکش مشت می زند، حتی صدای ناله ی بی صدايش را می توانم بشنوم. برايش کتاب می خوانم، همه ی داستانهای کودکی خود را هر شب برايش می گويم. صدايش می کنم و چرخيدنش را احساس می کنم که غلت می زند تا صدايم را بهتر بشنود. لالائی می خوانم:
آی لای لای لای گل لاله
پلنگ در کوه چه می ناله
آی لای لای لای گل پسته
بابات اومد از راه خسته
و خود به اين جمله ی آخر خنده می زنم و کودکم نيز می خندد. دوباره غلتی می زند و به خواب می رود. وای که دلم می خواهد گونه اش را ببوسم.
بر پوست کشيده ی بدنم که او را از من نهان کرده است دست می کشم و سعی می کنم که لمسش کنم، تصورش کنم.
وقتی که مطمئن می شوم خوابيده است دوباره من می مانم و کتابهائی که شش سال پيش هم نخوانده بودمشان.
متهمم می کنند، بدکاره ام می خوانند، حکم به سنگسارم می دهند و من می خندم و «او» نگاهم می کند. هرچه بيشتر می گذرد دورتر می ايستد و می بينم که تنهاتر می شوم و تنها همدم اين تنهايی ها جنينی است که افسانه های کودکی ام را دوست دارد و تا زادنش مرا مهلت زندگی داده اند.
خرداد ماه است. بهشت ارديبهشت را پشت سر گذاشته ام بی هوس گندم. ولی «او» نزديکتر آمده است. می داند که روزهای آخر است. بی دليل مهربانی می کند. ولی موجودی را که در من است دوست ندارد.
وجودی که يادگار همان شبی است که از خانه برونم کرد. يادگار همان شب اول سال و من نيز هيچ وقت برايش از نخل خشکی که خرما داد نگفته ام.
از آن شب با هيچ کس سخن نگفته ام. ... با هيچ کس ... به جز ...
بازهم خرداد ماه است: جوزا نهاد حمايل برابرم ...
می داند کمتر از ماهی ديگر کودک درونم زاده می شود. ديگر شوقی به شنيدن ندارم. بغضی غريب گلويم را می فشارد. کودکم چشم می گشايد و من چشم می بندم! در حکم نوشته اند حتی يکبار هم اجازه ی ديدنش را ندارم.
اين ماه آخر استراحت مطلق ام به دليل همان درد کهنه ی قديمی.
به نوزاد نزاده ام التماس می کنم که آمدنش را به تاخير بياندازد. شايد راه چاره ای بيابم.
شنيده ام سر بی گناه تا پای دار می رود اما بالای دار نه! اما هيچ اميدی نيست. نه به پاکی مريم باکره ام که اميد به معجزه ای داشته باشم، که عيسايم در گهواره لب بگشايد، که از هر گناه تبرئه ام کند و نه مريم مجدليه که دست مسيح پناهم شود در زير باران سنگ.
و خواب می بينم. خواب پرواز، پروازی بی پر و صبح می خواهم که ببينمش!
روبرويم که می نشيند نمی شناسمش، شايد از درد فراق و شايد از درد فراغ!! اين که روبروی من است با تمام آنانی که در اطراف می آيند و می روند هيچ تفاوت ندارد. خوب نگاهش می کنم. ذره ذره ی صورتش را، چشمهايش را، لبهايش را و دستهايش را. دستهائی که حتی يکبار هم از گرمايشان گرم نگشته ام.
نه! اصلا نمی شناسمش، چشمهايش دروغ می گويند. دروغ می گويند که نگران نيستند. ترس فوّاره می زند از دو چشمش!
انتقام در من غوغا می کند، دوباره همان شب است. در می زنند، باران می بارد، باز هم در می زنند. کسی پشت در نيست. سايه ای در پيچ کوچه گم می شود. باز می گردم اما دوباره در می زنند. در را باز می کنم، هيولای کوچه هجوم می آورد. فرياد می کشم. تمام همسايه ها خوابيده اند، کسی صدايم را نمی شنود. اما هيولای کوچه می گريزد، به دنبالش می دوم. تا دو کوچه آنسوتر می روم اما بازهم در سياهی شب گم می شود. خيس و خسته باز می گردم.
در، بسته است! در می زنم، مشت می کوبم، التماس می کنم. باز نمی کند و من می مانم و شب و کوچه ...
و تحويل سال تنهائی ام را می گذرانم.
سحر، روزه ی شبانه ام را با خرما می گشايم و کودکی در خويش.
هنوز روبروی من نشسته است ولی ديگر از انتقام خبری نيست. نگاهش می کنم، ضعيفتر از آن است که تاب انتقام داشته باشد و حقيرتر از آن که ثانيه ای برای زخم زدن بر روحش به هدر دهم.
وقتی که می رود تمام قامتش را می نگرم. ردای ترس برازنده ی اوست و در اين جامه چه با شکوه حقارتش را می بينم.
چاره نيست بايد تا لحظه ی زادن اين هستی پنهان در وجودم تظاهر به بودنش کنم و تا وعده گاه سنگسار تاب بياورم.
ابراهيم را به ياد می آورم. ابراهيم را که اسماعيلش را به قربانگاه برد ولی اين کودک مرا به قتلگاه می برد. ابراهيم ايمان را بر عشق برگزيد و نمی دانم اين کودک چه چيز را بر ديگری برتری داده است که مادرش را قربانی خواهد کرد.
خرداد تمام شده است، تيرماه است. هنوز می خواهد تظاهر کند و من چه خوب در بازی او شريک می شوم. ديگران نبايد هيچ بدانند.
روزها با شتاب می گذرند. هنوز تعبيری برای خوابی که ديده ام نيافته ام ولی می دانم که معجزه ای در راه است.
بی قرارم، بی قرار، بی قرار. باز هم التماسِ هستی پنهانم می کنم که چند روز ديگر تاب بياورد.
ديگر خبری از «او» هم نيست ولی ديگران نبايد بدانند که اگر بدانند رويايم تعبير نخواهد شد.
پنج شنبه شب است و شايد کمی از نيم شب جمعه گذشته. فردا روز اجرای حکم است. با اذان ظهر سنگها بر من خواهند باريد. کودکم تا تيغ عمودی آفتاب مهلت به دنيا آمدن دارد. شيون می کند، مشت می کوبد. به صدای زنگ تلفن از خواب می پرم.
گل خوابم به تعبير نشسته است. درد در تمام تنم می پيچد. همانند پيش لرزه ای خفيف. باز هم بر آن پوست کشيده دست می کشم. انگار کودکم را لمس می کنم و می بينم. مشتهايش را که گره کرده و صورت خشمگينش را. می خواهم ببوسمش اما هنوز زود است. او هم انگار چشمهايم را می بيند که آرام می شود. برايش لالايی می خوانم. تا ظهر فرصت زيادی است. باز هم چرخی می زند و می خوابد.
به سراغ همان قرآنی می روم که کودکم از هم آغوشی حروفش هستی يافته است.
يس می خوانم. زايمانی طولانی در راه است و بايد آرام گيرم.
و درد آغاز می شود. ساعتها درد، ساعتها ناله، فرياد. صدای خنده ی کودکم را می شنوم که به ناله های من می خندد. کودک بازيگوشم هزار بار می آيد و می رود. چيزی به اذان ظهر نمانده است. موذن را می بينم که از پلکان مسجد روبرو بالا می رود. به کودکم التماس می کنم که بازی را پايان دهد. هنوز اذان نگفته اند.
کسی قرآن می خواند. اذا وقعت الواقعه ... و شيون طفلم آميخته با آخرين فرياد من همه ی اتاق را فرا می گيرد.
...
موجودی خيس و گرم بر روی سينه ام گذاشته می شود و لبهای کوچکش را حس می کنم. ضربان قلبش با من يکی می شود و در اين تشديد شگرف قلبهايمان تندتر می تپند.
می ترسم لمسش کنم. می ترسم دستم که به او رسد از من دورش کنند ولی هيچ صدايی جز صدای نفسهای پياپی و هق هق گاه به گاهش نمی آيد.
آهسته دو دست بی رمقم را بالا می برم. انگشتهای کوچکش را در دست دارم!
کودکم هنوز اشک می ريزد و از درد غريبی که در سينه ام می پيچد چشم می گشايم.
بر می خيزم. جز من و اين نوزاد، اين بدن برهنه ی ترد و لطيف کسی در اتاق نيست. به آغوشش می گيرم و پنجره ی رو به مناره را می گشايم. شهر بی صدا در خوابی عميق فرو رفته است. غروب است ... و من و کودکم هنوز نفس می کشيم.
کسی قرآن می خواند: «فسبح باسم ربک العظيم. فلا اقسم بموقع النجوم. و انه لقسم لو تعلمون عظيم.»
موذن می خواند ... سبحان الله والحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر...
صدای زنگ تلفن از تمام پنجره ها می آيد.

۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۱ ه‍.ش.

عشق من نه درد دارد و نه سوختن ... ديگر از جفايش شکوه نمی کنم. کاش می دانستيد که او چگونه در من و با من است و از او جدايی نتوانم که از دوری اش شکايتی بنمايم.
هزار بوسه بر عشق پاک ... هزار بوسه ...
تازه فهميده ام که مجنون عاشق نبود ... مجنون بود!! ... عشق درد نمی شناسد ... ديگر دردی ندارم.
خدايم ... دوست دارمش ... دوست دارمش ... که روز به روز عاشقترم می کند.

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۱ ه‍.ش.

بهشت است آنکه من ديدم نه رخسار

۱ اردیبهشت ۱۳۸۱ ه‍.ش.

اين فلش رو ببينيد ... اسپيکرهاتون هم روشن باشه لطفا ...
No More War

تنها برای کودکان می گريم ... حتی اگر اسرائيلی باشند. کودکان فلسطينی و اسرائيلی را برايم تفاوتی نيست. و اکنون می گريم ... به درد بشر ... شکايت به حوای مادر می برم ... به او که می توانست اما از اين مصيبت حيات پای پس نکشيد.
از اين پس يا از آب و هوای شهر می نويسم يا هيچ نمی نويسم. که يار چنين می پسندد. و دوباره عشق به پستوی صندوقهای پستی نهان می شود. اما مهر زدن بر اين لبهای عطشان ساده نباشد.
چه خيالها! که می خواستم برايتان از موسی و طور بگويم. از وادی ايمن ... از لن ترانی ... از کندن نعلين ... و از خودم ... اگر اجازتم داد همين يک داستان می گويم و ديگر خموش می شوم. اما بدانيد که روزی از اين عشق به ملکوت می رسم. می دانم ... او اکسير سازگار با اين مسين روح را دارد ... و شايد عيسی ديگری است که مسيحا دمش اين نَفَس از ياد برده را جانی دوباره بخشد و من اليعاذر نيستم که پس از حيات دوباره تکذيبش کنم. مسيحای من بر صليب نخواهد رفت. مسيحای مرا وسوسه ای درنخواهد ربود.

بـه طواف کعبـه رفتـم، به حرم رهم نـدادنـد
که تو در برون چه کردی، که درون خانه آيی؟

«عراقی»

ولی کَرَم خدايم را سپاس ... (زبان در کام کش! تا داستان منصور دوباره نسازی)

۲۹ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

از خود ايرانمرد می پرسم: چرا دوستت دارم؟
و پاسخ می خواهم. پاسخی که آرامم کند.
«نه گندم و نه سيب، آدم فريب نام تو را خورد»

ندانم از کيست.

۲۸ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

در عجبم که کسی که نمی تونه يک بيت شعر رو درست بخونه چرا ميره خواننده ميشه؟؟؟؟
حضرت آقای همايونفال (خواننده ی آی نسيم سحر) شاهکار جديدی فرمودند. بار اول خيال کردم اشتباه شنيدم اما 4-5 بار در طول ترانه تکرار ميشه اين بيت:
تو بوده ای که هستم
تو ميشدی که مستم
... در اين صدا و سيما رو بايد گِل گرفت... آقا جای اينکه بخونند: «تو مِی شدی که مستم» می فرمايند: «تو ميشدی که مستم».
من مست می عشقم هشيار نخواهم شد
وز خــواب خــوش مستـی بيـدار نخواهم شد

۲۷ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

وای وای شهرام ناظری داره می خونه ... کردی ... حالم اصلا از صبح خوب نبود اما الان خوب خوبم! ... باز هم يک صدا آرومم کرد.
صبح بود که تماس گرفتی. می گفتی آسمان تاريک است چنانی که به سحر می ماند و دلم لرزيد. آرزويی ديرين به خاطرم آمد. تو نمی دانستی که من چگونه عاشق سحرم. نمی دانستی که تنها چيزی که از خدايم به اصرار خواسته ام حضورِ شانه به شانه ام با تو به هنگام طلوع بوده است. آنهم در زمينی کويری ... بيابانی بی انتها که جراحتِ جاده بر گرده اش نباشد.
و روز گذشته گفتمت که ز دستت سر به بيابان خواهم نهاد و پرسيدی کدام بيابان؟ اکنون می پرسمت: مگر بيابان ها را نام می نهند؟ مگر صحرایِ جنونِ مجنون نامی داشت؟ ... و نگفتمت که روزگاری سروده بودم:
کاش من ليلاترين مجنونِ صحرا می شدم
خسته ام از شهرِ عقل و سايه و زنجيرتان
به دو کلام گفتم که چه خواهم : يک سحر، يک بيابان. و تو دانستی ... و خنديديم ... چونان هميشه که به اين عشق می خنديم ... نه آن که به عشق بخنديم. از عشق می خنديم.
راستی ... سحر که گفتم، گفتی نماز صبح ... شيرينی انديشه ات دوباره به ملکوتم برد.
و شما مردم بدانيد که ايرانمردم به جستجوی برهانی بر اين عشق است ... چه پاسخش دهم؟ ... حجتم بر مسلمانیِ دوباره، اين عشق بود ... اما چيست که بر اين عشق برهان است؟

نمی دونم اين حرف زدنِ جينگيلی مستون رو کِی می خوام ترک کنم.
ساعد هم راستی ديشب اومد ... اما مثل هميشه نبود ... خستگی رو می شد از صداش فهميد.

۲۶ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

پاکی در ايرانمرد من تجلی کرده است و شما چه دانيد که روحش چه اندازه سپيد است؟
چه دانيد که نه من که حواترينم توان وسوسه اش دارم و نه اهريمن ترينان اين وادی قدرت به بندکشيدنش را.
زلالی اش را می ستايم به هر قنوت و هر رکوع و هر سجود ...
خدايم ... لياقت اين عشقم ده ...

۲۵ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

بخت آيينه ندارم که در او می نگری
خاک بازار نيرزم که بر آن می گذری
در نمازم خم ابروی تو با ياد آمد
حالتی رفت که محراب به فرياد آمد

و چنين است حکايت نمازهای من ... که پسين را به پنج رکعت می گزارم و ديگر را به هفت. بی توحيد به رکوع می روم و بی تکبير قامت می بندم.
گويند نماز مست مقبول نباشد اما نمی دانم مست عشق نيز در اين قاعده می گنجد؟

۲۳ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

حيوانات هم آدم شدند اما ما ها انسانيتمون رو از دست داديم:
"ماده شير سومين بچه آهو را به فرزندی گزيد"
نکته
وقتی که ليلی اولين قرمه سبزی رو خونه ی مجنون پخت، بايد فاتحه ی عشق رو خوند.

هفت يا هشت سال پيش از راديو پيام شنيدم ... ظاهرا مهرجويی هم توی فيلم درخت گلابی از اين جمله استفاده کرده ... و تنها جمله ای هست که ايرانمرد رو وادار کرد بعد از شنيدنش دوباره نيمه شب بهم زنگ بزنه تا جواب بده بهش، حالا جوابش بماند که چی بود.

۲۲ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

ايوب
باز هم اشک، اين همدم هميشگی ...
خدايا ... بهشت نمی خواهم، به عرشت سوگند که بهشت نمی خواهم. تنها اين عشق را پاک نگاه دار. مگذار که حوا شوم.
بوسه نمی خواهم، امنيت آغوشش را نمی خواهم، تنها همينگونه نگاهش دار.
دوستت دارم که عشقت چنين ويران و آبادم کرده است.
(هيچگاه ... هيچگاه چنين بيتاب نبوده ام. هيچگاه چنين سوخته در شعله ی آتش نبوده ام. عشقش روز به روز شعله ورتر می شود ... و من لحظه به لحظه ايوب تر.)

۲۰ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد
بوالعجب من عاشق اين هر دو ضد
امشب بازهم ساعد نيومد ... نکنه اون هم وبلاگ می خونه ... دلم تنگ شده برای شعر خوندنش ... فکرش رو بکنيد يک هفته منتظر می شينم تا دوشنبه شب بياد ... بعد سر ساعت ده يک صدای ديگه ای مياد ... سه هفته هست خبری ازش نيست ... فکر کنم ايرانمرد سرش رو کرده زير آب!!!
غرور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کاش ديشب چنين نمی نوشتم ... خيال بوسه حتی لحظه ای آسوده ام نمی گذارد!! چه کنم؟!؟؟!
اگر عمری نبودم بگوييدش که ..... هر چه خواستيد بگوييد که روايت اين مهر از هر زبان و در هر زمان نيکوست و او زبان تمامی مردمان را می داند ... نه مگر ملت عشق همه به يک زبان سخن می گويند؟

۱۹ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

باز اين سيد رفت بالای منبر ... قشنگ نوشته ... اما نمی دونم چه پدرکشتگی با شهرام ناظری داره!!
«ليلای بی دل را ببين در عشق تو مجنون شده»
پراکنده گويی و پراکنده نويسی ام به حد کمال رسيده است. بر من خرده مگيريد که چاره ام نيست. درمانم به دست اوست که بر اين درد درمان ناپذيرش عاشقم و حتی اگر او بخواهد هم من نخواهم خواست. ولی اسارت نيست که او آزادگی ام را دوست می دارد و خود آزاده ترين است. شايد اگر آزادمرد نام می نهادمش شايسته تر بود اما ايرانمردش ناميدم که اگر ايرانمرد باشی بی شک آزادمرد هم خواهی بود.
پس از سالها دوری از درس و کتاب و ... دوباره بازگشتن و خواندن کتابهای خاک گرفته بر من دشوار است اما به مدد عشق اين دشوار بر خود آسان می کنم. سالهاست که از پايان دبيرستانم می گذرد و پس از اين همه سال دوباره پنجه در پنجه ی کنکور افکندن ساده نمی نمايد.
و ايرانمردم می داند که روزهای سخت مرا و روحم را خسته و بی حوصله کرده اند و اين زمان با من مهربان است. مهربان و شيرين، چنان شيرين که گاه، خيال بوسه تا يک قدمی می آيد و می ايستد و نظاره ام می کند.
شما چشمانش را نديده ايد، به خدا که اگر ببينيد دردم را در می يابيد که چرا چنين بی تابم. دو چشم بی قرار که نفسم با ديدنشان در سينه نهان می شود. وقتی که چشم می گرداند دل در حنجره ام می تپد!!
نوش باد اين عشق بر هر آنکس که مست چشمانش می گردد که روزهاست من مست اين باده ام و بخلی نباشدم تا ديگران را از نوشيدنش بر حذر دارم. به عشق سوگند که اگر همه ی انس و جن بر او عاشق گردند و او بر آنها مشتاق، باکی نباشدم. و نوش باد شهد بوسه اش بر لبی که بوسه گاهش می گردد.
تنها يادت باشد که با اين ليلای بی دل چه کردی که چنين مجنون تو گشت و من نيز يادم باشد که در مجالی ديگر از نمازم با شما گويم.

۱۸ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

طفلی ايرانمردم! صبح بهش گفتم زشت!! :( ... ولی می دونه هرچی که باشه من دوستش دارم.... آخه اين اعتماد به نفسش داره من رو می کشه!! چنانی از خودش تعريف می کنه که بيا و ببين!! (بهش نگيد که می ميرم واسه ی اين کارش ها!)
رويای تو را بايد طرحی بزنم در شعر
خواب می ديدم، خواب دو مولود شگرف، دو شكوفه ی هنوز ناشكفته كه چشم انتظار شكفتنشان بوديم.
خواب می ديدم، خوابی شگرف، خوابی بی بديل كه مهربانترين مهربانانم بودی و دستانت نوازشگر روح خسته و پريشانم. آوای دل انگيز صدايت در اين خانه می پيچيد و عطر حضورت نوازشگر مشام بی تابی هايم بود.
بوسه كوچكترين هديه از خدای تعالی بود و اشك، میِ پياله ی لبالبِ خواستنم.
خواب می ديدم، خواب حضور بی پايان تو را كه حسرتی است بر دلم و شوری است در انديشه ام.
خطر كرده بوديم، خطری عظيم، خطری شيرين و خطری كه حوّا جراتش بر دل نداشت. چنان سرمست از لذت چيدن ميوه ی ممنوع بوديم كه داغ رانده شدن از بهشت را بر دلمان تاثير نبود.
دو شكوفه را پيش از شكفتن تو نام نهادی، دو نام از سرزمين زادنت، دو نام از نامهای دختران سياه چشم هم سرزمين مادرت.
انتظار بود و انتظار، شايد يكی از شكوفه ها به شكفتن نمی رسيد اما تو را از اين احتمال غمی در دل نبود و تنها به بودنِ يكی از آن دو سرمست بودی ولی من می دانستم كه می ماند.
بر من مخند، رويايی شيرين بود و خوابی شگرف. شايد قصه چيز ديگری است و تو حقيقتاً دو غنچه در راه شكفتن داشته باشی هرچند كه مرا از اين اتفاق هيچ نصيب نباشد. زيبايی رويا به احساس گم گشته در درونم بود و مرا همين بس كه لذتی ناچشيده را تجربه كردم و دانستم كه شوق انتظار ميلاد چگونه است.

۱۷ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

هوا بوی مدرسه ميده ... بوی امتحان های ثلث سوم، امتحانهای نهايی. دلم برای مدرسه تنگ شده.
سرما خوردم ... در حد مرگ!! ... سرفه می کنم درست مثل اونايی که لوکمی دارند! :) ... فکر کنم بميرم! حلالم کنيد. بهش ميگم راضی نبودی من برم، ميگه من که چيزی نگفتم. اما راضی نبود که اينجوری شدم ديگه! :(
اتفاق دو چشم سبز بود که در چشمانم به روز باران فتاد.

۱۶ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

دوستت دارم!!!
با تو گفتنم آرزوست ... با تو ...
اما تو دور از منی ... و در جهانی ديگر و من تنهاترينم. نمی دانستم به تو دل دادن با روحم چنين معاملتی می كند. خيال می كردم می آيی، چند روزی می مانی، نفسی تازه می كنی، دستی به برگهای تازه جوانه زده ام می كشی، در سايه سار بهاری ام می نشينی و تن به نسيم رهگذر می سپاری.
خيال می كردم چند شبی ميهمان آوای آرام تنفست خواهم بود و نظاره گر روياهای شبانه ات، و با ماه آسمان، همراه تنهايی ات.
به چشمه های جوشان قسم كه نمی دانستم اين چنين به بندم می كشی! نمی دانستم يك مسافر كه خود، باغی پر از زنبق وحشی، مريم سپيد، نرگس مست و سپيدارهای بلند دارد، مرا، اين نهال تازه برپای ايستاده را كه در ميان برهوتی عظيم تنها به مدد معجزتی شگرف روييده و ايستاده، به تارهای محبت به بند می كشد!
نمی دانستم!! به خدای قسم كه نمی دانستم و در باور هنوز نمی آورم كه تنها كلام مرا اين چنين اسير و پايبند كند.
شبهای اول، به اين خيال كه خواهی رفت، سكوت برگهايم بيش از زمزمه ی مبهمی بود كه تو زير لب مترنم بودی. نگاهت می كردم، با چشمهای هر برگم جستجويت می كردم، می كاويدمت، اما مانند تمام مسافران رهگذر؛ نه بيش و نه كم.
چند روزی كه گذشت ... ديگر به بودنت عادت كرده بودم، اگر يك شب نمی آمدی تا سپيده دمان چشم به راهت به افق دور بيابان می نگريستم. از صدای بال پرندگان شب به توهّم آمدنت می رسيدم و آنگاه كه می رسيدی حسی غريب در تمام رگ برگهايم می دويد.
ديگر با من و در من بودی، صبح تا شام تمام پرندگان را از شاخه هايم می راندم به اين اميد كه شباهنگام خستگی شانه هايت را برايم به ارمغان آوری
و اين روزها ... با من نامهربانی، با اين دل شرحه شرحه ام سر مهربانی نداری. نمی دانی بارش اشكهايم را پايانی نمی يابم؟ نمی دانی در حسرت ديدار دوباره ات چگونه ثانيه به ثانيه برگهايم رو به زردی می روند؟
يادت می آيد؟ اولين پيامی را كه به نسيم سپردم تا به تو برساند؟ گفته بودم: اگر می گويم دوستت دارم به جرات كودكانه من است و به اين پشتوانه كه در چشمانت نگاهم نيست.
اما امروز اگر می گويم دوستت دارم به همان دلگرمی تلاقی نگاهم در نگاهت، و جرات غريبی است كه در بيانش يافته ام.
مرا به ميهمانی مهربانی ات بخوان كه در اين احساس شگرف به شكيبی رسيده ام، افسانه ای.
بيش از اين ميازمايم. لحظه ها در گذرند، می دانم كه بايد آهسته و پيوسته رفت، اما ذره ای اين «دل ناماندگار بی درمان» را مرهمی از عشق ببخش.
به بندم كشيده ای اما من بندی دردت نيستم. بندی شور و عشقم، بندی طراوت و شرر، بندی آتش و طغيان ... اما طغيان پنهان رودخانه ها ... آتش پنهان زير خاكستر و حس نهفته در دلها ... به مرهمم ميانديش ... حتی اگر دمی به زوالم نمانده بود ... آرزوی مرهم در دلم نيست ... به آتش عشقت عاشقترم. اما كاش می دانستم ... كاش می دانستم در دل مسافر شبانه چه می گذرد.
تير 80

۱۱ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

درآييد درآييد به ميدان خرابات
مترسيد مترسيد ز هجران خرابات
شهنشاه شهنشاه يکی بزم نهاده است
بگوييد بگوييد به رندان خرابات
همه مست درآييد درين قصر درآييد
که سلطان سلاطين شده مهمان خرابات
همه مست و خرابيد همه ديده پر آبيد
چو خورشيد بتابيد بر ايوان خرابات
درآييد درآييد مترسيد مترسيد
گنهکار ببخشند به سلطان خرابات
چو آن خواجه وفا کرد همه درد دوا کرد
گنهکار رها کرد سليمان خرابات
زهی مفخر تبريز زهی شمس شکر ريز
که بر راند فرس را سوی ايوان خرابات

مولانا

نشد! نشد که غزلی بخوانم و .... دوست دارم اين شاعران آسمانی را ...

۱۰ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

از فکر کردن بهش هم اشکم گوله گوله ميريزه ... ايرانمرد .... ايرانمرد .... ايرانمرد ... خيلی دوستش دارم ... به خدا خيلی دوستش دارم .....
از جملات قصار شازده:

«پشت تلفن نگو دوستت دارم، مشکل شرعی داره»

حق می ديد که خودم رو «ريز ريز کـُشون» کنم از دستش؟؟
اين گويا يک کمی شلوغ کرده يک سری بهش بزنيد:
1- عکسهاس اردوان روزبه : عيد امسال از هر سال عيدتر بود و شام غريبان از هر سال غريبانه تر
2- عبای کديور بر تن اشکوری
3- پنج آهنگ از پنج آلبوم پرفروش سال 80

۹ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

!اين هم از شب دهم تنها سريالی که من نگاه می کردم که افتضاح تموم کردند ...
اما هرچی آدم که من دوست دارم توش جمع بودند ... ثريا قاسمی ... رويا تيموريان ... و اکرم محمدی ... و اين آقائی که تا حالا نديده بودمش اما محشره خدائيش! پرويز فلاحی پور .... بی نظيره!!! و پرويز پورحسينی رو يادم رفت!!! ... همه شون تئاتر بازی می کنند ...
برای ثريا قاسمی می ميرم!! (ايرانمرد بشنوه ميگه تو باز مردی؟؟) ... حالم خوش نيست ...
ستاره
چشمانم را يارای ديدن نيست، پاهايم را تاب ايستادن و دستهايم را توان نوشتن. خستگی عجيب در شانه هايم رخنه كرده و صداهايی مبهم مدام به گوشم می رسد.
ستاره تهديدم به نيامدن می كند و ماه رخ از من می پوشاند. عطر خاك باران خورده در اين خساست آسمان تمام ذهنم را گرفته است و من در مسير فرارم از هجوم برگهای زرد بـه دنبال دست سپيد ستاره می گردم، به بوسه ی دزديده ی ماه می انديشم و پناه به كتاب نانوشته ام می برم كه پر است از سلام و انار و ابر و آهوی زخم خورده ی بی جفت.
هذيان شبانه ام را ديگر ليوان آب هراسان دستان مادر پايان نمی دهد و بوسه ی پدر بر سياه گيسويم كه اين روزها برفی زود هنگام را ميزبان است نمی نشيند. و غريب دل بی نوای من كه در اين روزهای بی پناهی هر لحظه به هراسی در سينه بی تابی می كند.
دلم تنگ است، دلم تنگ نگاهی غريب، بوسه ای پنهان و شرمی آشناست. دلم تنگ آغوشی ممنوع و حرمت نفسی از عشق است. اما ستاره تهديدم به نيامدن می كند و ابر می خواهد كه نبارد.

۸ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

باز هم از نامه های پيشين به ايرانمردم:

ايرانمرد ... دستم به نوشتن نمی رود ... تو خـود حرفهايـم را نـانوشته بخوان و آنچه می جويم را ناگفته بدان ... خـدای را بر اين بی قراری سپاس كه درمانی ندارد وبه آرامشم نمی رساند ... خدای را بر اين دوری غريب سپاس كه عشق را لحظه به لحظه در من شعله ورتر می كند و اميدم به فرونشانـدن ايـن عطش سركش تر از آتش نمی دهد ... كه عطش من گواه آتش توست ... جرعه ی آتشی بنوشانم ... امـا بيـش از ايـن ... آتـش در نيستـان انديشـه ام افتـاده است، آتشی كه بـر آن عاشقم، آتشی كـه از حسـن تـو نيست، از خستگی های من نيست ... از همـان منشايی است كـه مـا را به زمينمان آورد، از شـوق چشيـدن طعم ميوه ی ممنـوع بهشت است .... وه كه سوختن از اين آتش، لذتی بی بديل در رگهايم می دواند ... ميوه ی ممنوع آدم عشق حوا بود، ميوه ی ممنوع حوا هوس بود و ميوه ی ممنوع من تويی!
ايرانمرد می خواهم هزاران سال دوستت بـدارم، می خواهم هزاران سال هر صبح به شوق شنيدن صدايت از خواب برخيزم حتی اگر اين خيزش از لاله های رسته از ذرات خاكی بدنم باشد. به انتها نمی انديشـم، به تو می انديشـم و به بـودنت و به ماندنت و تو می دانی، می دانم كه می دانی چگونه اين عشق را همينگونه بی زوال نگاه داری.
كودك عشق من سرانگشت نوازش مهر تو را می جويد.
از بهشت تنهايی به زمين عشق آورده ای مرا ... چونان سيـب و زيتـون و گندم كه همراه هميشگی آدميـان گشتند، بودنت را بـه همراهی ام گسيـل دار كه به شوقش گلشن آرامش را به دو گندم فروختم!
ايران
صدايش مرا به مهمانی برد اما ... من ... چه کنم؟ ... جز فرياد چاره نداشتم ... اما می دانی که دوستت دارم ... بر من ببخش تندی ام را که دلتنگ ات بودم.
بی تابم

برآ ای شمس تبريزی ز مشرق
کـه اصل اصل اصل هـر ضيـائی

۷ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

...
چه فرهــادهــا مــرده در کوه ها
چه حــلاج هـا رفتــه بـــر دارها

پرستش به مستی است در کيش مهر
بــرون انـد زيــن حلقــه هشيـــارهــا

اشکم داره قلپ قلپ ميريزه ... صدای شهرام ناظری داره داغونم می کنه .... من با موسيقی می تونم بميرم و زنده بشم ... الان هم ظاهرا نوبت مرگه ... نمی دونم خدا چه جوری اون روز اول خلقم کرده ... فکر کنم فقط دو تا چيز ازش خواسته بودم ... يکی يک دل شرحه شرحه و تيکه پاره و آتيش گرفته ... يکی هم ... بماند اين يکی چيه ... قرار نيست اينجا قربون صدقه ی خودم برم.
احساس می کنم دارم توی حنجره ی ناظری پرواز می کنم!!
شما را به خدا ... يک نفر چيزی بگويد و دمی آرامم کند. آتش همه ی زندگی ام را در بر گرفته است ... دلم برايش تنگ است. دلم برای صدايش تنگ است ... پروردگارم!!
چه در من شعله می کشد؟ به خدای که اگر درمانم نکند در ميان شهر فرياد می کشم و از رهگذران مدد می جويم ... دعايم کنيد که تاب بياورم ... من بی صدايش نفس کشيدن از ياد می برم ... و اکنون چنين است ...
خدايا ... به درگاه تو پناه می آورم ... می دانی که آتشم زمين و آسمان را می گدازد ... مگذار چنين مهر بر دهان بسوزم ... به پروانه حسرت برم که در شعله ی شمع می سوزد و در او فنا می شود اما من در اين گوشه ی دور افتاده از دنيای آدميان در خود می سوزم.
اشک امانم نمی دهد و او سراغی از من نمی جويد ... می داند اين آتش با من چه می کند و باز باران مهربانی اش را دريغم می کند. خدايا ... شکايتی بر اين سوختن ندارم تنها صبری ايوب گونه ده که تاب بياورم ...

۶ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

چرا چند روزه کسی به من ميل نزده؟ دلم پوسيد!!! ... "س" خانم؟ "مريم"ی؟ "مسی"؟ "غرغرو"؟ ... خانومی؟ ... دلم ترکيد به خدا!! ... چی شده؟ يهو چرا همه رفتند؟ اون 31 نفر مهمون هميشگی که هنوز هم ميان ... پس چرا هيشکی حال من رو نمی پرسه؟ ... ايرانمردم هم که قربونش برم انگار نه انگار من وجود داشتم ... زنگ نزنی زنگ می زنم ها!!!

۵ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

شورش رو درآوردن ... نديده بودم ... تازه ديدم ... به آقای منتظری اجازه ندادند که توی مراسم ختم خواهرشون شرکت کنند ... !!
ای من واسه خودم پرپر بشم که اين همه آدم دلشون برام کباب شد که ايرانمرد ecard هام رو نمی خونه و پاک می کنه ... ای من واسه خودم بميرم! همچين نگين خودم هم باورم ميشه که بايد دلم بسوزه برا خودم ...
... اينجوری دوست ندارم ...

۴ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

هنوز زير علم نديده ام او را، نمی گذارند که ببينمش ... ممنوع است ... دستور از بالاست ... اما می گويند يگانه علمدار اين گذر است ... مهم نيست کدام گذر ... شايد گذر لوطی صالح ... شايد بازارچه ی قنات آباد ... شايد سنگلج ... شايد درخونگاه ... شايد هاشمی و شايد هرجای ديگر اين تهران و آن طهران.
امشب هياتش الوداع می خوانند و می روند ... طبل و سنج و نی ... در دلم غوغائی است ... می خواهم من هم بخوانم و بروم ... می خواهم من هم اين دنيا و اين زندگی را الوداع گويم ...
مرد شکسته همانند ندارد ... مثال نمی يابم که بگويم ... و من مردی شکسته را ديدم که هنوز زندگی را باور دارد و باورش از من که به زندگانی آويخته ام عميق تر است.
محرم عطر هرچه که داشته باشد برای من عطر زمان دارد و تصويری از گرده ی مردی که شکست. مردی که يگانه علمدار اين گذر است ... مهم نيست کدام گذر ... شايد يک قدمی خانه ی من و شما ... شايد آنسوی دنيا ... آنسوی زمان ... ولی هرجا که باشد نگاهش که کنی برايت آشناست ... و من از نگريستن در چشمان آشنايش می هراسم.
باز صدايشان به گوشم می رسد ... سوزناک می خوانند ... بميريد بميريد در اين عشق بميريد ...

اين حس پيروزمندانه اش رو دوست دارم که بعضی وقتها که بعد از يک مدت طولانی (مثلا يک يا دو روز) زنگ می زنه کاملا مشخصه که می دونه چه حالی دارم و اون ... بگذريم ... بنويسم دادش در مياد ... ولی خيلی دوستش دارم ... مارکو پولو از سفر دومش طی اين يک هفته برگشته ... دو روز ديگه باز ميره ... خدا صبرتون بده که بايد آه و ناله های من رو تحمل کنيد
به هيج دور نخواهند يافت هوشياريش
چنين که حافظ ما مست باده ی ازل است
...
تو و تشنگی؟ نه! وجود تو لبريز مانند درياست
و ســرشــاری آب از آبشـــار نگــاه تو پيداست

چرا تشنه می خوانندت؟ ...

۳ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

اين تلفن زنگ که می زنه بند بند تنم می لرزه ... بيست بار بسم الله ميگم تا آروم بشم و گوشی رو بردارم ولی اون نيست ... دلم برای صداش يه ريزه شده.
گل خانوم به من حسوديش ميشه ... سوختن هم حسودی داره گل گلی غرغرو؟ :)
ساعد؟؟؟ ...
*
به حسن و خلـق و وفا کس به يار ما نرسد
تــو را در ايـــن سخــــن انکـار کار ما نرسد
اگــرچه حسـن فـروشان بـه جلوه آمده اند
کسی به حسـن و ملاحـت بـه يار ما نرسد

خواجه ی شيراز حافظ

۱ فروردین ۱۳۸۱ ه‍.ش.

خدايم، تمام دنيايت را به من ده تا به آن همان يک لحظه را که ايستاده بود و ايستاده بودم از تو بازخرم ...
اين نفس از من بستان و آن يک نگاه را دوباره بخشم ... پروردگارم ... شکيبائی اين حسرت ابدی ام ده ... پروردگارم ... آتشی در دلم شعله می کشد ... به تو سوگند که تا عمق جانم می سوزد ... به تو قسم که می خواهم از اين سوز فرياد کشم ... به تو قسم که تاب اين آتش که می گدازدم ندارم ...
خدايا ... بی تابی که می کنم نامهربان می شود ... پس چه کنم؟! ... مهربان خدايم ... معجزه ای ... لطيفا ... مرا بی قرار چشمان بی قرارش کردی ... مگر نگفته ای که هر دردی را درمانی است ... پس درمان اين بی تابی من بر چشمانش چيست؟؟
مگر حافظ نگفته بود:
طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليک
چــــو درد در تـــــو نبينــــد کـــه را دوا بکنـد؟
پس چرا درد مرا می بينی و درمانم نمی کنی؟؟ با من چه می کنی يا حق؟ ... صبرم می آزمائی؟ می دانی که بی شکيبم ... پس حکمت اين دل تفتيده چيست که سينه ام را آتشفشان ناله کرده است؟
خدايا ... شکايت به تو می آورم ... اينبار شکايت می آورم ... داد من از چشمانش بستان که خواب از چشمانم ربوده است ... تو می بينی که چشمم چشمه ی خون است.
نه آغوشش را می خواهم و نه حتی بوسه اش و نه حتی عطر گريبانش را ... تنها بگذار آسوده در چشمانش چشم دوزم ...
چه بر من رفته است که چنين می نويسم؟ ...
ای صبـح شب نشينـان جانم به طاقت آمد
از بسکه ديرماندی چون شام روزه داران
سعدی به روزگاران عشقی نشسته بر دل
بيــرون نمی تـوان کـرد الا به روزگاران
اما من هوس برون کردن اين عشق ندارم که اگر برون رود جانم نيز می ستاند و می رود. (باز اين چه حکمت است که سعدی پا به انديشه ام می گذارد؟)
بيچاره شمس که پا به بازی اين کودکان نهاد ... بيچاره شمس الحق ...
بنمــا شمــس حقايـــق تــو ز تبريز مشارق
که مه و شمس و عطارد غم ديدار تو دارد
بيچاره شمس ... محمود شمس ... خورشيد سخنوران ... که می دانم ... بازهم بيچاره شمس ...
علاوه بر حاج منصور و دار و دسته اش ... خدا اين افتخاری رو هم لال کنه که صداش سوهان روحه برای من!!! آقا حالا چه اشکی هم می ريزه موقع خوندن ... يک چيزيم شده انگار ... چرا به همه دارم بد و بيراه ميگم؟؟
شازده تلفن کردند!!!! دل من رو هم آب فرمودند که دارند کنار ساحل قدم می زنند!!!
صبر کن ... 3 ماه ديگه مونده ... نوبت من هم ميرسه که دور ايران بچرخم ... کنکور هم بد درديه ها!!؟؟
فرمودند ecard هائی هم که براشون می فرستم پاک می کنند نديده! که من نفهمم کی آن-لاين تشريف آوردند ... خدا فقط داد من رو ازت بستونه گل پسر!!
يک تقويم زيبا از اردشير رستمی ... توی سايت پندار ديدمش
ديشب خواب ديدم دارم پرواز می کنم ... کاش بيدار نمی شدم ... کاش ...
تلفن همراهش ميگه:
ايرانمرد مورد نظر در دسترس نمی باشد.

طفلکی من

۲۹ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

دلم سفره ی هفت سين می خواد ... دلم عيد می خواد ايهاالناس!!!!! اين رو برم به کی بگم؟!؟؟!؟
به همه ی سفره های هفت سين حسودی می کنم ... به همه ی ماهی گلی هائی که لبخند شما مردم رو می بينند حسودی می کنم ... به همه ی آينه هائی که گذاشتيد سر سفره ... به همه ی سبزه هائی که سبز کرديد ... به همه ی تخم مرغهائی که رنگ کرديد ... به همه ی سمنوهائی که پختيد ... به همه ی سينه ری هائی که توی گلدونتون هستند ... به همه ی سنجدهای شيرينی که منتظر تحويل سال هستند تا بچه ها حمله کنند بهشون ... به همه ی عيدی هائی که می گيريد ... به همه ی شمع هائی که روشن کردند خونه هاتون رو ... و به اون قرآنی که بالای سفره گذاشتيد ... به همه ی اينها حسودی می کنم چون من امسال عيد ندارم ...
نفرت از ايلی که خونم از خونشون هست داره به جنونم می کشه ...
يک دوست يک دنيا مهربون يک نامه ای برام نوشتن گلستون!! (با گلستان سعدی اشتباه نشه ها!)
با اجازشون يک کوچولوش رو اينجا می نويسم که خطاب به مادر ايرانمرد هست (البته يک کم دست توش می برم بی اجازه که جيغ هيشکی در نياد)
«راستی يکی نيست به مامانش بگه خانوم جون کی تو هير و وير عيد و سال تحويل بچه به دنيا مياره که شما آوردی؟ فکر نکردی که اين بچه بزرگ که شد کم کمک خيال می کنه تموم مردم ايران تولدشو جشن گرفتن. خب اونوقت امر به خودش مشتبه ميشه و اين همه جز و وز و جزغاله شدن اين دختر رو هم خيال می کنه که نه تنها حقشه تازه کم هم هست. وااااايی که تو اين دنيا آدم چه چيزائی می بينه!»
الهی من برا ايرانمرد بيچاره ام بميرم ... طفلک فکر نکنم همچين خيالی هيچ وقت کرده باشه ... انقده مظلومه ... انقده مهربونه!
برای بهارم

هرچه به گرد خويشتن می نگرم در اين چمن
آينـه ی ضميـر مـن، جـز تـو نمـی دهـد نشان

سايه

تو در يک قدمی ايستاده ای و عطر بهارنارنج بی تابم کرده است و نسيم با دلم آن می کند که بايد.
تو در يک قدمی ايستاده ای و ميل بوسه آسوده ام نمی گذارد. خدايا ... نکند اين خون بانوی مصر است که در رگانم می جوشد؟
تو در يک قدمی ايستاده ای و همه تن آرزويم ... و هنوز می خواهم که لبان بسته ات بوسه گاه هميشگی ام گردند.
تو در يک قدمی ايستاده ای و نغمه ی گنجشککان عاشق بهاری در دلم آتشی عظيم افکنده است.
تو در يک قدمی ايستاده ای و من محو تماشای حسن يوسف ام که چگونه دستان اين جماعت ملامت گر را به تيغ مدهوشی می سپارد.
تو در يک قدمی ايستاده ای و بهار ايستاده است و آسمان ايستاده است و نسيم ايستاده است و رود ايستاده است و صبر ايستاده است و سال ايستاده است و نوروز ايستاده است . فرشتگان خدای ايستاده اند
و خدای می داند که اين عشق است که ايستاده است.

فردا ... هم تو می آئی و هم بهار ... و می دانم که خدای می دانست تو بهار منی و با بهار زادت و در بهار مرا اجازت عشق فرمود.
خدايا ... يا حق و يا لطيف ... دلم به عشق زنده دار که اگر هنوز می تپد از معجزت عشق است که خشک نهالی بودم تن زخمی شلاق زمستانی جفای مردمان.
خدايا ... يا غفار و يا ستار ... در دلم هرچه پليدی است بميران و آنچه کژی است بپوشان.
پروردگارم ... آرامشم بخش.

خدايا ... زادروزش با اولين روز فصل سبز قرين است ... روحش را به رنگ سبز عشق بيارای.

نمی دانم چه می نويسم و چه می گويم ... نمی دانم اين بهار در زمين خدای چه می جويم ... ولی به حق سوگند که جز گل عشق او نمی بويم.

نوبهار بر تو خجسته باد و زاد روز تو بر نوبهار خجسته. که منتی است بر اين فصل، زادنت.

بهار بر عاشقان مبارک که آنکه عاشق نيست بهاری ندارد که تبريکش گويم.

۲۸ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

برای سال نو هنوز کارت تبريک نفرستاديد نکنه؟؟
1- اون عکس بالا رو اگه روش کليک کنيد می بردتون توی يک دنيا نقاشی زيبای ايرانی
2- اينجا هم کارتهای قشنگی داره.
3- بازهم کارتهای ايرانی که فلش هم توشون هست.
بازم رفت مسافرت!!! مارکو پولو بی چاره اسمش بد در رفته!! :(
يکی با من دعوا کنه! يکی بگه من برم بشينم سر درسم ... نمی دونم اومدم اينجا چی کار ... دلم تنگش شده ... خوبه هنوز يک ربع روز هم از رفتنش نگذشته ... :(

۲۷ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

وای وای من نمی دونستم ام البنين خواهر شمر بوده!!! به حق چيزهای نشنيده!!!
(اينجا وبلاگ من هست می خوايد جيغ بکشيد اون کنار يک کليک کنيد و جيغ بکشيد!!)
ساعد امشب راديو پيام اومده ... صداش رو دوست دارم ... اصولا من صدای آدمها رو دوست دارم ... :) (البته ايرانمرد يک استثنا هست که آنچه خوبان همه دارند تو يک جا داری هست)
خدايا نميشه اين حاج منصور و هرچی آدم از اين طايفه هست رو يک جوری از روی زمين خودت محو کنی که اين طور هوار نکشند و تو جشن و سوگ من رو از هرچی .....!؟!
الله!!!! اينا هيچ وقت درست نميشن!!!!
فقط اومدم بنويسم : دوستت دارم! همين! :)
تو
تو زمزمه ی چنگ و عود منی نغمه ی خفته در تار و پود منی
تو باده و جام و سبوی منی مايه ی هستی و های و هوی منی
راستی ... ديروز ديديد آخرش همه چيز رو انداختند گردن کسی که هيچ خطری براشون نداره؟
هواپيمای خرم آباد رو ميگم ... اين همه آدم مردند آخرش مقصر بهترين متهم ممکن يعنی خلبان بيچاره شد که مرد و راحت شد!! روشون به خدا از سنگ پا هم بيشتره!!
خطای خلبان ...؟؟؟؟ ان شاءالله که شما هم با خطای خلبان ساقط بشيد راحت بشيم!

۲۶ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

وای می خوام داد بزنم ... اتفاقی داشتم اوت لوک رو دست کاری می کردم چشمم به نامه های 7-8 ماه پيشم افتاد ... من چقدر تو رو ساده دوست دارم!!!! دلم می خواد جيغ بزنم الان!!! باور کن خيلی دوستت دارم!! احساس می کنم يک چيزی توی گلوم رو گرفته ... بغض نيست ... نمی دونم چيه ... قول می دم دختر خوبی باشم! :) ... مثل هميشه که قول دادم و تو هم قبول کردی ...
خدايا!!! ممنون که اين همه دوستش دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حيف که نمی دونه چقدر تشنه ی صداشم ... حيف!!
حيف که نمی دونه نيازم به يک ساعت حرف زندن باهاش نيست ... نمی دونه اگه مهربون باشه 2 دقيقه هم برای من کافيه ... کاش می دونست.
شير استقلال!
من چه سبزم امروز!!
آه؟؟
با که اين نکته توان گفت که آن سنگيندل
کشـت ما را و دم عيسـی مريـم با اوست

هرچند هنوز زخمی نشتر شبگير اويم اما در دلم خورشيدی می تابد ... چاره ام اين است ... زبان در کام! ... و من چنين می کنم.

۲۵ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

چند نفر توی وبلاگهاشون خيلی قشنگ از محرم نوشتن ... حيف که عادت به لينک دادن به وبلاگ بقيه ندارم. ولی احساس کردم که اونی که نوشته فروغ منه ... فروغ ... يا سيمين ... چه باشه و چه نباشه من رو ياد بهترين دوست و معلم زندگيم انداخت. پس يه سلام می کنم به همه ی فروغ های مهربون.
براش گل گلدون می خونم، براش تو ای پری کجائی می خونم ... ولی بازم دلش به رحم نمياد ... امشب هم از اون شبهاست که روحم اينجا نيست ... تلفن رو کشيدم ... بايد می کشيدم ... اما لذت يک انتظار شيرين رو با اين کار از دست دادم ... لذت انتظار صداش رو ... مگه من بيمارم که ساعت 12 به تلفن جواب بدم؟ پيشتر ها از 11 به بعد تلفنم قطع بود. هيچ وقت از نيمشب به اون ور خبر خوش نشنيدم ... هميشه وقتی می خواستن خبر از دست دادن عزيزی رو بهم بدن اون موقع تماس می گرفتن. اون صبح ماه رمضون بعد از سحر که زنگ زدن و گفتن موسی رفت رو هيچ وقت يادم نميره ... بابا داغون شد.
اما از وقتی ايرانمرد اومد به اين اميد که شايد بتونه زنگ بزنه هميشه گوش به زنگ بودم. حالا دوباره ناچارم که مثل همون روزها سکوت اين خونه رو سنگين ترش کنم. صبح ها مثل کسی که چيزی گم کرده دور خودم می چرخم ... هزار بار توی اين خلوت ميرم و ميام تا زنگ بزنه ... می خوابم می شينم ... به گوشی تلفن التماس می کنم ... هزار بار تا سه ميشمرم ... تا اين ميون صدای زنگ تلفن بلند بشه ...
تنها هستم ... تنهائی آزارم ميده ... تنهائی داره از پا درم مياره ... خيال می کنم با درس خوندن ميشه اين خلاء رو پر کرد ... اما نميشه ... من که خودم دارم درد می کشم ... ايرانمردم هم روزی چند بار حقيقتی رو ميگه که به خدا لزومی به تکرار هزار باره اش نيست ... من می دونم ... اما اون که ميگه فقط دل من هست که می لرزه ... من از اين لرزيدن ها برای خودم نمی ترسم ... فقط می ترسم يک «آه» راهش رو گم کنه. بره جائی که نبايد بره ... کسی بشنودش که نبايد بشنونه ... من از اين می ترسم ...
هر بار آخر هر مکالمه بهش ميگم که «دوستش دارم» ... يک تکرار بی دليل نيست ... می خوام اونی که اون بالا نشسته ... بدونه من دوستش دارم ... بدونه «به تيغم گر کشد دستش نگيرم» ...
خدايا ... احتياج به گفتن نيست ... من چيزی رو اينبار از تو به زور نمی خوام ... فقط بدون که دوستش دارم ...
کاش يکی پيدا می شد و «بوی جوی موليان» رو می خوند ... شايد «ياد يار مهربان» به خاطرش ميومد ... از بچگی انقدر بنان و مرضيه و پروين و بديع زاده و دلکش و سيما بينا و ... به خوردم دادند که ترانه هاشون با زندگيم عجين شده ... امشب انقدر می نويسم تا صبح ديگه آروم شده باشم ... می نويسم تا ديگه شکايتی نمونه ...
به خدا خوب شده بود همه چيز ... احساس می کردم هست ... احساس می کردم ديگه هوس رفتن نمی کنه ... ولی يک آدم بی عقل اومد روی اين آينه غبار نشوند ... اما ما دوباره پاک می کنيم اين آينه رو ...
دعا کنيد برام که درس بخونم ... فعلا تنها مسکن و راه فرار از اين وضعيت همينه ... اما خودمونيم ... توی اون منظومه ی معروف نظامی هيچ جائيش نوشته که "...." درس بخونه؟!؟!
در ضمن من پينوکيو نمی خوام حضرت آقا!! اتفاقا احتياج به يکی هست که از اول آدم باشه ... وگرنه که اين عروسک های چوبی توی خيابون ريختند!
امروز يکهو خيال کردم نکنه دارم اشتباه می کنم و اين همه دوست داشتن بی دليل هست؟ نکنه اون اونی نيست که من فکر می کنم؟ بعد از يک دل سير گريه کردن و آخرش به خدا حواله کردنش اومدم باز توی اينترنت ... نامه ی يک دوست خوب رو خوندم ....
از خودم خجالت کشيدم ... مگه من بايد ازش چه توقعی داشته باشم؟ مگه اينجا بازار هست که بده بستون باشه توش؟ مگه من قرار نبوده پاک باز باشم؟ مگه پيش خودم هميشه نمی گفتم که اين منم که نياز دارم يکی رو دوست داشته باشم و اون بی نيازه؟ ... مگه خدا عقده ی دوست داشته شدن داشت که آدم رو آفريد؟ اينها داستانه ... خدا می دونست ما نياز داريم بهش ... نياز داريم که دوستش داشته باشيم ... درسته به قول ايرانمرد خوش خوشانش نميشه خدا ... ولی بدش هم نمياد.
حالا حکايت ايرانمرد منه ... لازم نيست که اون نه دوست داشته باشه و نه متنفر باشه از اين حس من ...
اين موجودات ديگه (حيف اسم آدم) ميان و ميرن ... مگه قبلا نبودن؟ مگه بعدا نيستن؟ بشينم خودم رو دق بدم که چی بشه؟ من همه ی هستيم فقط دوست داشتنه ... تنفر به خدا توی کار من نيست ... امروز باز خيال کرد من قصد دارم به اون حريم قدسی اطرافش توهين کنم .... نه ... من هيچ وقت اصلا دوست ندارم در اينباره حرفی بزنم ...
من روز به روز بيشتر دوستت دارم ... تو هم از همين می ترسی ... ولی ترس نداره ... عشق کور نيست اين حس ...
از عشق کور بايد ترسيد ... از محبت بی دليل ... يا محبتی که تنها دليلش هوس هست بايد ترسيد ...
دلم می خواد ديوان کبير بخونم ... دلم می خواد مثنوی بخونم ... دلم می خواد يک جور ديگه دوستت داشته باشم ... يک جوری که حتی همين دلخوری های کوچيک هم هيچ وقت برام پيش نياد ... دلم می خواد تو هم بدونی ... هنوز نمی دونی ... فقط ترسم از اينه که دير روشن بشه بعضی چيزها ... گرچه برای من هيچ وقت دير نيست ... من تا آخر دنيا همينجا می نشينم ...
اومده بودم بنويسم که اينطور آتش به دل من نزن ... دلم رو نسوزون ... من هم شکايتی نکنم يکی اون بالا نشسته که خوب حواسش جمعه ... اما دلم نيومد ... من اين آتش رو دوست دارم.
گل گلدون
گل گلدون من شکسته در باد
تو بيا تا دلم نکرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نمی ده
کی گل شب بو رو از شاخه چيده
گوشه ی آسمون پر رنگين کمون
من مثل تاريکی تو مثل مهتاب
باقيش رو اينجا بشنو : گل گلدون
توی يکی از وبلاگ ها ديدمش.
از هر چيزی به جز عشق متنفرم. ديگه نمی خوام حرفی از هيچ کس و هيچ چيز بشنوم.
بسه! اين چند روز به اندازه ی يک عمر رنج کشيدم. دلم می خواد برگرديم به قبل. هيچی ديگه نمی خوام بشنونم و بگم.
فقط می خوام بدونی دوستت دارم. هيچ چيز ديگه ای مهم نيست.
اين ماجرا هم مثل هر اتفاق ديگه ای که تا حالا افتاده. بايد فراموش بشه. من بايد فراموشش کنم.
تنها اين احساس هست که ارزش فکر کردن بهش رو داره ... اينکه دوستت دارم ... حتی من و تو هم مهم نيستيم ...
اينکه من پاک دوستت دارم. تو هم پاک هستی. همين!!

۲۴ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

کارت گرافيکی داره من رو تنها ميگذاره ... اگه چند روز ننوشتم يک دليلش اينه ... دليل ديگه هم بماند تا به وقتش ...
ايرانمردم هم شکر خدا نرفت ...

۲۳ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

خدايا ... باز هم شور حوا در اين دل افکنده ای ... به کجا پناه برم که از اين وسوسه در امان مانم؟
باز هم معترض است و می خواهد که چنين نگويم. که را ديده ايد که از شنيدن زيباترين عبارت دنيا گريزان باشد که ايرانمرد من چنين است؟
ولی ... به حرمت عشق ديگر نمی گويمش. گيريم که من نگفتم ... ولی آيا خود نمی داند که نفسم بسته به نفس اوست؟ گيريم که زبان در کام کشيدم ولی به دل نخواهد شنيد که بر او عاشقم؟
با حضرت مولانا
گفتم دل و جان بر سرِ کارت کردم
هـرچيـز کـه داشتـم نثــارت کردم
گفتا تـو که باشی کـه کنـی يا نکنی؟
اين مـن بـودم کـه بی قرارت کردم

۲۲ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

يك اتفاق خوب! خدا انگار حرف من رو شنيد ... تا 38 درصد نامه میره و بعد متوقف ميشه ... باشه ... فقط برات کپچرش رو می فرستم. :)
من باز لينک يکی که خوب می نويسه رو دادم به ايرانمرد ... اينجا در ملا عام اعتراف می کنم که احساس می کنم اشتباه کردم. اون نامه هنوز داره ميره و من جلوش رو نمی گيرم. فکر کنم دچار خودآزاری مفرط شدم! بيماری مگه دختر که باز اين ماشين لباسشوئی رو توی دلت روشن می کنی؟ بنفشه امشب برام دعا کرد که ان شاالله موتورش بسوزه راحت بشی!
امروز درسته کلی حرص خوردم اما بدک هم نبود بعد از سه قرن بالاخره کلی خنديدم و به قول نسيم دچار روان پريشی مختصر شدم!!!
من توی دانشگاه چندتا همکلاسی عرب از سوريه، لبنان و عراق داشتم. أسعَد و أيمَن و ألوش (علی) و زِين و حسان و عصام و چندتای ديگه!! خلاصه غلغله ای از بچه عرب ها بود. اين نسيم خانم محترم هم که هر روز جای کلاسهاشون با من ميومدند توی سايت دانشکده با جناب اسعد خان کلی دوست شده بودند و يکی ديگه از دوستاشون به اسم ياسمن خانم رو هم با خودشون آوردن که ياسمن با اسعد حسابی ديگه دل و قلوه دادند و بعد از رفتن من از اون دانشگاه اينها هنوز روابطشون ادامه داشت.
همين چند ماه پيش ياسمن همه رو دعوت کرده بود افطار ... اسعد و حسان و الوش رفته بودند و نسيم و شميم و ياسمن. قرار بود سپيده خواهر ياسمن هم بره که چون با شميم آبشون توی يک جوب نمی رفت نرفته بود.
حسان که با سپيده يک دوستی مختصری داره پرسيده بود که چرا نيومده؟ شميم جواب داده بود آخه ما با هم نمی سازيم. الوش و حسان کلی به هم نگاه کرده بودند و هيچی نگفته بودند. وقتی که می خواستند خداحافظی کنند حسان پرسيده بود: بَبَخشيد شميم خانم، شما مَگَر قبلا با سَپيده چی می ساختيد که حالا نمی سازيد؟!!!
وقتی منتظر يک نامه هستی روزی هزار بار وصل ميشی به اينترنت ... ولی خبری اگه نباشه حال الان من رو پيدا می کنی!
خانومی منتظرتم ... تو که مهربون بودی!
امروز دوست دخترهام اينجا بودند!! مادرشون فهميد! داشت زنگ می زد که از نيروی انتظامی بياند دستگيرمون کنند! جاتون خالی که چقدر آرتيست بازی درآورديم و آخر با همکاری باباشون نجات پيدا کرديم و الا الان به جرم فسق و فجور داشتيم بازجوئی می شديم! بماند که چند نفر از مادرهای دوست های ديگرمون هم خيلی کمکون کردند!
به خدا من دخترم!!! دهه!! اين اسم رمز منه توی خونه ی اونا... من دوست دخترشونم ... اونا هم دوست دختر من هستند. قبلا معلمشون بودم که به من گفتند: خانم تهرانی، یک کم که گذشت شدم: ايران جون! ... حالا هم ممکنه هر اسمی داشته باشم ولی هرچی که باشم پشت تلفن، ايراندخت تهرانی نيستم. حتی ممکنه بشم صاحب اين مغازه ی سر فرمانيه که بچه ها هميشه کامپيوتر رو ميارند تعمير پيشش.
مشکل اينجاست که مادرشون من رو دوست نداره، يعنی هيشکی رو دوست نداره. اما ميونه ی من با پدرشون بد نيست ... به هر حال يک حاجی سرمدی هست و يک باشگاه استقلال ... و يک ايراندخت دوآتيشه ی استقلالی هم که توی دنيا بيشتر نيست.
امروز بچه ها کامپيوتر رو آوردن که يک کم مشکل داشت به دادشون برسم. مامانشون نمی دونم شستش از کجا خبر دار شده بود که زنگ زده بود اول به مامان ياسمن و شماره ی من رو گرفته بود، مامان ياسمن زنگ زد گفت گوشی رو بر نداريد که الان مامانتون زنگ می زنه! ما هم تلفن هرچی زنگ زد ديگه جواب نداديم.
ده دقيقه گذشت مامان گلی اومد در خونه که مامانتون میگه کارتون داره زنگ بزنيد بهش. بچه ها گفتند که بگيد اشتباه کرديد و اين پرايد نسيم نيست که دم در ديديد (آخه نسيم و شميم قبلا همين کوچه بالائی بودند و تازه از اينجا رفتند و همه ی دوستای مشترکمون همين دور و بر هستند)
يک ربع بعد باباشون زنگ زد که مامانتون داره منو می کشه! خلاصه غلغله سرائی شد که بيا و ببين! حالا خوبه بهشون گفته بودم ماشين رو جلوی در خونه ی من نگذاريد که اگه مامانتون خانم مارپل بازيش گل کرد بياد اينجا ببينه! اين نسيم عقل کل برد ماشين رو دم خونه ی گلی پارک کرد!!
ماشين رو هم قرار بود به اسم نسيم کنند امروز که حسابی حالش گرفته شد. حالا بچه ها رفتند خونه، نمی دونم چه بلائی سرشون اومده، اما طفلکا حسابی حالگيری شدند.
تازه خدا رحم کرد که خاله شون که همين کوچه بالائی هستند بچه های دخترش بيمار بودند وگرنه که اون هم اومده بود در خونه ی ما.
نمردم و دوست دختر يکی شدم که خودش دوست دخترمه!
قرار بود برای دوستی تبريک بهار بنويسم. آخر اين مهربان نمی داند که خجسته باد نوشتی نيست؟ و وای من که تا کنون به سفارش چيزی ننوشته ام. آن زمان که می نوشتم، اگر پيش سفارشی در کار بود قلمم نمی گشت. اما می دانم که هنر در نوشتن است به هر صورت و به هر حال. چه کنم که نه نويسنده ام و نه هنرمند. هنری که پيشه شود ديگر هنر نيست. تجارت و سوداست.
بنفشه جان ... به حرمت گلهای بابونه بر من ببخش.

۲۱ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

خدايا امشب ساعد راديو پيام بياد ... دلم بدجوری گرفته :(
وقتی که ايرانمردِ من مهربانترين است، وقتی که می دانم او هم ....... پس ديگر چه جای گِله؟ که من خوشبخت ترينم ...
دی ماه برايش چنين نوشته بودم ... دوباره می نويسم شايد بخواند.
سلام
اين دو هفته تمام روزهاش رو با من بودی، مهربونترين مرد زمين. قشنگ ترين پسر دنيا آرامش بخشترين صدای طبيعت و گاهی عصبانی ترين رئيس عالم!!!
بين اين همه حس ضد و نقيض كه درون من ايجاد مي كنی به خدا كه حيرون وايسادم و نمی دونم كدوم وری بايد برم ... بايد بيام نزديكت ... بايد دورتر وايسم ... يا بايد پا به پای تو راه بيام؟؟؟
اينقدر رئيس بازی درآوردن با منی كه اينطور عاشقانه دوستت دارم درست نيست. مگه آخه من چی ميگم كه اينجوری عصبانی ميشی؟؟؟
اون وقت به من ميگی كه حالم ثابت نمی مونه؟؟ بگذار يك بار يكی از مكالمه هامون رو بررسی كنيم ...
گوشي رو روشن می کنی، شماره ی من رو مياری (لابد به زور!!) بعد سلام عليك و قربون صدقه های هميشگی من ... اولش حالت گرفته است .. يواش يواش مهربون ميشی ... بعد تو هم با بالاپائين پريدن های من می خندی و گاهی هم خودت ميای قاطی بازی من ... يك كم دوباره جدی ميشی ... اينبار من بچه تر می شم ... بازم تو هم سوار ماشين دودی شهر خيالی من ميشی و تو هم ميای مثل من بچگی كنی ... دوباره يهو بزرگ ميشی و من ازت می ترسم ... داد مي زنی سرم ... بغض می كنم ... دلم نميخواد تو صدای گريه ام رو بشنوی ... انقدر می ترسونيم كه گريه ام می گيره ... مثل پينوكيو گريه می كنم ... يواش آروم ميشی ... نصيحتم می كنی ... ارشادم می كنی ... تهديدم می كنی ... تشويقم می كنی ... اونوقت دلم می خواد بيام تو بغلت ... سر بذارم روي شونه ات ... صورتم رو توی دستات قايم كنم كه هيچ ديو بدجنسی منو نبينه ... كه هيچ فرشته ای هم ندونه من كجام تا بياد منو ببره ... آخه از بهشت اين فرشته های الكی هم خوشم نمياد ... همشون می خوان من بالشون بشم و با من پرواز كنند ... ديوها هم كه تكليفشون معلومه ... همشون شبيه خانواده ی "...." هستند!!! فكهای گنده و چشمهای وحشتناك!!!
اما خدا جونم نميگذاره ... ميگه بی ادب!! اين آقاهه بابات كه نيست بری بغلش!! آدم باش!!! هيچي بهت نميگم روت زياد شده؟!؟! اون حوا به اون گندگی وقتی رفت سراغ اون درخته كه گفته بودم بهش نزديك نشو و آدم رو هم ورداشت با خودش برد، انداختمشون از بهشت بيرون و يه بلايی سرشون آوردم كه همه ی نوه نتيجه و نبيره و نديده و ورپريده و ... خلاصه هرچی ازشون به وجود اومد هنوز دارن جواب پس ميدن و دل من به رحم نيومده كه دست از سرشون بردارم و بذارم برگردن سر خونه زندگيشون .. اونوقت تو ريزه! تو جزقله! مي خوای چيكار كنی؟ يهو بری تو بغلش كه چی بشه؟؟ ميخوای اين بيچاره رو از کار و زندگی بندازی؟؟ حالا بلاهايی كه من سرش ميارم هيچی!! ... كه مجبور بشه از برج ميلاد خودش رو پرت كنه پائين؟؟؟
دلت مياد؟؟؟ تو كه ادعای حقوق بشرت ميشه و هنوز يازده سالت نشده بود كه برای حقوق پايمال شده ی آدما شعر گفتی چطوری راضی ميشی كه اين طفلك رو از کار بی کار کنی و تازه منم حالش رو بگيرم؟؟
تازه اين اول ماجراست و من ميشينم برای خداجونم توضيح ميدم كه خوب اصلا تقصيره خودته كه اين همه سال من رو دير به دنيا آوردی ... اونم اين همه دور ... گناه من نيست كه ... اصلا چرا گذاشتی خواب ببينم اون دوتا رو؟ اون دوتا فسقلی خوشگل رو؟ كه دلم بخوادشون؟؟؟؟ من كه اصلا از شكلش خوشم نيومده بود ... چرا انقدر مهربونش كردی كه حالا تازگی ها براي صورتش هم دلم غش ميره؟؟؟
من كه از بچگيم خودم "جوجه اردك زشت رو" بودم! و آرزو داشتم يك روز مثل اون قوهای سفيد توی استخر پارك بشم ... اما ديدي كه نشدم ... حالا هم عاشق يكی از اين درختهای بيد اين باغِ كنار پارك شدم ... اونم می دونه كه من همون جوجه اردك زشت رو باقی موندم فوقش ديگه حالا شدم خود اردك زشت رو(از جوجگي در اومدم( ولي من چيكار كنم كه دلم می خواد صورتم رو توی شاخه های سبزش - كه يك ذره بفهمی نفهمی زرد شدن - بپوشونم؟؟؟ گناه كردم دوستش دارم؟؟؟
خلاصه اين بحث بين من و خداجونم هربار كه دلم ميخواد بغلم كنی از اول تا آخر تكرار ميشه تا ببينم بالاخره كدوممون كوتاه ميايم ... كه ايشالا خداجونم كوتاه مياد و دلش به حالم ميسوزه ...
بعد از اينکه اين اتفاقات (بحث من و خدا) افتاد دوباره بداخلاق ميشی ... دوباره خوش اخلاق ميشی و بعد خداحافظی می كنی و من ميگم دوست دارم!! و گوشی ساكت ميشه!! ...
حالا خودت ببين از اول تا آخر چند بار خوش اخلاق و بد اخلاق شدی!! كه بعدش من نمی دونم بايد آروم باشم يا دلم شور بزنه! پس منطقا به اين نتيجه ميرسم كه بايد دوباره باهات حرف بزنم و بهت زنگ ميزنم و تو شاكی ميشی!!
تو خوب می دونی كه من حقيقتا چی دلم ميخواد ... اما من ... اين بچه كوچولوی چند ساله دلم ميخواد به اين بازی زندگی كه با تو شروع كردم تا ابد ادامه بدم ... حتی اگر يك بار هم اجازه پيدا نكنم توی آغوشت آروم بگيرم ... حتی اگر يك بار هم به من اجازه ندن كه طعم ........ (باز خود سانسوريم گل كرده .... خودت مي دوني چي ميخوام بنويسم)
ببين ... اين نی نی فسقلی چند ساله (مثل گوريل پونزده متری شد اين تعبير) وقتی كه هوای تو رو ميكنه ... نمی فهمه تو اين همه سال ازش بزرگتری، نمی فهمه بايد مودب باشه و هرچی تو گفتی بگه چشم ... نمی فهمه كه تو براش به همون اندازه ای غير ممكنی كه مثلا جورج بوش برای دختر ده نمكی!!! اين بچه اينا رو نمی فهمه ... فقط می دونه كه دوستت داره ... می دونه دور هستی اما ناممكن نيستی ... می دونه چاره ی دردش فقط صبر كردنه ... و صبر می كنه ... بچگی اش به "همين الان" معروف بود ولی حالا هفت ماه گذشته و هنوز خبری از "الان" نشده!!!
خيلی دارم عذاب ميكشم اما صبر می كنم ... ديگه بهت نمی گم به شرطي كه خودت به فكر درمان درد من باشی .... ولی اگه بريدم ديگه دست خودم نيست ... تا جايی كه در توان داشته باشم در اين مورد صبر مي كنم. با اينكه مستقيم بهم ميگی كه برات به اندازه ی حتی كوچيكترين كارهات اهميت ندارم ولی بعضی جاها چيز ديگه ای نشون ميدی ... تو هرچی بگی و هر بلايی هم سرم بياری كه داری مياری من بازم صبر می كنم .... به قول بعضی ها "بسيجی خستگی را خسته كرده!!" حالا بايد بگيم "ايراندخت خستگي را خسته كرده" ....
اين چند روز بهت بيشتر عادت كردم ... به تلفنهای آخر شبت ... می دونم كه به زودی ازشون خبری نيست ... ولی اين شبها از بهترين شبهای زندگيم بودن ... ايرانمرد ... بی نهايت .. بی كران ... دوستت دارم.
اگر تماس نگيری اين چند روز بی تابی من رو بيشتر می كنی ... می دونم كه اگر بتونی تماس ميگيری ... می دونم می دونی چطوری بی تاب شنيدن صدات هستم.
من از ديو می ترسم، من از فرشته می ترسم، از پری دريايی می ترسم، از هاپو می ترسم، از روح می ترسم، از شيطون می ترسم، از دختر شاه پريون می ترسم، از اون شاهزاده سوار پرايد سفيد هم می ترسم. مامانم اون روزهايی كه مهربون بود من رو می ترسوند پس از مامانم هم می ترسم، از بابام هم چه اون وقتی كه مهربون بود و چه حالا كه دلش ميخواد سر به تن من نباشه می ترسيدم و می ترسم. من از مردم عادی نمی ترسيدم اما مامان بابا گفتن كه مردم همه نشستن تو زمين بخوری بهت بخندن ... اما من زمين خوردم و مردم بيشتر از مامان بابام گريه كردن ... كسی دستم رو نگرفت ولی همه ابراز هم دردی كردن ... به هر حال من از مردم عادی هم مي ترسم.
توی دنيا از چند تا چيز نمی ترسم، يكی خداست كه مهربونترينه، يكی خودم چون جلوی آينه كه وايميستم چشمام رو می بندم در نتيجه خودم رو نمی بينم كه بخوام از خودم بترسم، يكي ديگه هم زمين هست، چون انقدر خوردمش كه ديگه ترسم ازش ريخته ... آخريش هم تويی ... چون وقتی ميرم پيش خدا می بينم تو قبل از من اونجايی و خدا دوستت داره و به خاطر تو هوای من رو هم داره، جلوی آينه كه ميرم و چشمام رو هم می بندم چشمام يك جای ديگه باز ميشه كه باز می بينم تو اونجا هستی و داری من رو نگاه می كنی. زمين هم كه می خورم تو بالای سرم روی زمين وايسادی و دستم رو می گيری و بلند می كنی.
حالا كه ازت نمی ترسم ... تازه ديو و پری و فرشته و شيطون و هيچ چيز ديگه هم نيستی پس بيا خودت باش و هميشه پيشم بمون، چون فكر نمی كنم بدون تو بزرگ بشم و عقلم برسه كه از چی بايد بترسم و از چی نبايد بترسم. دستم رو بگير با خودت توی شهر ببر آدمها رو بهم نشون بده. بگو كدوماشون گرگ هستند و كدوماشون پير زنهای توی كدو قلقه زن ... كدومشون امير ارسلان هستند و كدومشون فولاد زره؟ دلم واسه فرخ لقا تنگ شده ... برای وزير دست راست و وزير دست چپ ... دلم واسه رستم تنگ شده ... برای تهمينه .... زال و رودابه ..........
ايرانمرد ... بمون .... هميشه بمون .... به اندازه ی ستاره های كوير دوستت دارم.
دی ماه هشتاد

۲۰ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

نه نه!! خدايا من رو ببخش ... من به هيشکی حسادت نمی کنم ... اگه دوست داره وبلاگ بقيه رو بخونه بگذار بخونه ... اگه اون خانم منشی خوشگلش (2 تاشون ماشاءالله خوشگلند!) هر روز می بيندش هم بگذار ببينه ... من اگه بخوام حسادت کنم ميشم مثل همه ی آدمهای ديگه ... ميشم مثل همين خانمهايی که ... قرار بود من خودم باشم ... بی حسادت ... بی کينه ...
من فقط دوستش دارم ... حالا مهم نيست که بقيه هم دوستش داشته باشند يا اون دوستشون داشته باشه ... فقط مهم اينه که من دوستش دارم ... من دارم همه ی انرژی روحيم رو برای کسی می فرستم که برای من "آنچه خوبان همه دارند تو يکجا داری" هست ... خدايا!! من رو ببخش ... يک چيز توی عمرم از اون "منِ ايده آل" ام مونده بود، اون هم بی کينگی بود ... اين يکی رو بالاغيرتا بگذار بمونه برام ...
لابد قشنگ می نويسند ... دوست داره بخوندشون ... اصلا به من چه که فلانی يک آقای عظيم هستند ... به قول يک دوست عرب : به تو چه هم! به تو چه هم! ... آره ... به من چه هم! ...
امشب نمی دونم چيم شده ... فقط می دونم که وقتی می بينمش ...... خدايا ... فقط صبرم بده ...
اشک مهتاب

کنار چشمه ای بوديم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشيديم از آن جام گوارا
تو نيلوفر شدی من اشک مهتاب

سياوش کسرايی

۱۹ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

يک نامه برای ايرانمرد از روزهايی که قرار بود ديگه اينجا ننويسم ... می نويسمش چون فکر کنم رفع يک سری سوء تفاهم ها بشه برای دوستای خوبم که می خونند:

خدايا، از خواستن هراسم بود، خواهش را چاشني هر جمله ام كردي. از تمنا گريزان بودم به زير بار منت ام بردي. از عشق بريده بودم نفسم را به نام معشوق پيوندم زدي.پروردگارم، لا اقل مگذار به پاي بت عشق در افتم كه دلم را با خاك سازگاري نيست و روحم هواي افلاك در سر دارد.
خدايم، چنان بر ديدنش مشتاقم كه صداي پاي حسي ناآشنا را مي شنوم. هرچه دور مي شوم نزديك تر مي آيد. مي داني كه ديگر تاب اين احساس را ندارم. خدايا، تا كنون هرچه بوده از پاكي بوده، تا خاك پا به ميان مگذاشته بگذار ببينمش كه ديدارش آبي است بر اين آتش. آتشي كه تا كنون مقدس بوده است و هنوز دم اهريمن در او ندميده است، اما بيش از اين جانم را مي سوزاند.
پروردگارم، تو مي داني كه كودك نبودم، عشق او كودكم كرد. اجازت ده كه اين كودك دمي در آغوشش آرام گيرد. بوسه اش را به فتواي مفتي عشق مباح گردان. كه در شرع بر كودكان خرده نيست.
خدايا، تا عمق جانم مي سوزد و او از من دوري مي جويد. مگر صداي تمناي هر كلمه ام را نمي شنود؟ مگر خواهش نهفته در هر نفسم را احساس نمي كند؟ مگر عشق جاري در نوشته هايم را نمي بيند؟
مي دانم كه با منش سر مهر نيست، مي دانم كه ذره اي از اين شوق خروشان در من به دلش راه ندارد. مي دانم كه چشم بر ني ني چشمانم بسته است مبادا شرري بر دلش افتد. مي دانم شكوفه هاي جواني من در چشمان دنيا ديده اش بي رنگ و بوست. ولي مي دانم كه مي داند كسي تا كنون بي تابش نبوده است. بي تاب ساعتي هم نفسي، روزي هم قفسي و عمري بي هوسي.
خدايم!! كلامي از مهر با من نمي گويد، خدايم!! مي سوزاندم و بر سوختنم خنده مي زند. بسان صيدي بي پناه در دامش گرفتارم و باز به او پناه مي برم. و در آغوشش پناهم نمي دهد. مهلتي نمي دهد كه سر بر شانه اش گذارم و در امنيت بازوانش اعتماد از دست رفته ام را باز يابم. خدايا! بگذار ببينمش، بگذار ببويمش، بگذار عطرش در سينه ام بپيچد و مستم كند. بگذار لبانش بوسه گاه من گردند كه تمام شراب شباب را در جامي از عشق بر او بنوشانم، اكسير جواني نهفته در روح بي قرارم را اجازتي ده كه در جوار روحش به مدد معجزت عشق ديگر بار افسانه گردد.
خدايا، طلسم كلامم در او نمي گيرد، وردي اساطيري بياموزم. پروردگارم، سبزه زار رخسارم كه روزگاري هزار آهوي گريزپا دربند داشت در چشمش برهوتي خشك بيش نيست، باراني از عشق ببار كه سبزم كند. ستارا، چشمي را ياراي ديدار پاي طاووس خوش نقش و نگار كودكي ام نبود، پرده اي از زيبايي بهشتت بر اين نازيبايي بيافكن.
خدايا، مس وجودم را به كيمياي عشقش زر گردان كه او زر مي شناسد هرچند كه قدر زر نمي داند. خدايا، بيش از اين بسوزانم اما به آتش عشق نه از شرار هوس كه دلم را با اين سه حرف پليد كاري نيست.
دي ماه هشتاد

۱۸ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

مريم خانومی
اول بايد آدم شد، بعد می تونی عاشق بشی ... برای آدم شدن هم اول بايد عاشق بشی... تو دختر منو کشتی ... دوازده ساله با اين بچه دوستم ... هنوز نتونستم عاشقش کنم ... دوازده سال هی من سوختم، اين دختر گفته چه جوری ميشه عاشق شد ... آخر من دق که کنم فکر کنم بفهمه!!
آدم شو دختر جان ... بی عشق من نمی دونم تو چه جوری داری نفس می کشی!
خيال نکنی من آدمم ها! نه!! اگه آدم بودم اين حال و روزم نبود .... :)
ايرانمردم امروز مهربانترين است، خدايا لياقت اين لطفم ده. پس از دو روز دوری از صدای مهربانش امروز در ميان ابرها به سير و گشتم ... مهی غليظ تمام فضای زندگی ام را گرفته است ... عطرش نزديکتر و آشناتر از هر زمان ديگر در تمام هستی ام پيچيده است. اما ... دولت مستعجل است و با سفر هفته ی ديگرش داغ دوری هفت روزه بر دلم خواهد نهاد.
شکر که تو را با ناصرخسرو* ميانه نيست وگرنه که کار من در تمام طول ماه و سال به دارالمجانين بود!

* يک بنده خدايی که خوب ميشناسيش!
"لحظه ی ديدار نزديک است
باز می لرزد دلم، دستم"

۱۷ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

کاش اين همسايه ی وبلاگ نويس خوش قلم، که قلمش به حقيقت شرر در دلم می فکند کمی آرام تر می نوشت ... چه کنم که بر نگارشش ارادتی شگرف دارم وگرنه که حتی لحظه ای پای به حريم نوشته های جديدش نمی گذاشتم.
به نهان با او نمی گويم. تنها در همين گوشه ی دنج گله می کنم و می دانم که نمی خواند. پس آسوده می نويسم که بر بی پروايی قلمش دچارم و از بی احتياطی نيش قلمش دلگير.
به شمشيرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به

بماند که مرا در جهان جز نفس خود دشمن نيست. مردمان همه خوبند و همگان دوست ... همگان مهربان و همگان يار جانی ... اين منم که جفا پيشه و بدانديشه ام.
ايرانمردم ... به من رحمی نما و کلمات را برگزين که من هر کلامی را از تو تاب ندارم.

۱۶ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

سـر آن ندارد امشب که بـرآيد آفتابی
اتفاق غريبی است، کودک بودم که پدر بوستان و گلستانی معمولی را جايگزين بوستان و گلستان خطی خود كرد و من هم توانستم کلماتی را که پيش از اين توان خواندنشان در چشمان کودکی هايم نبود، بخوانم.
اما دوست نداشتم ... من سعدی را دوست نداشتم ... نه گلستانش را و نه بوستانش را و نه خودش را ... پدر بر من خشم می گرفت و من بيشتر از آن دو کتاب سبز و سرخ گريزان می شدم. گاه گاهی گلستان می خواندم ... اما بوستان، حتی تحملش برايم دشوار بود.
سالها گذشت ... هر زمان که پدر می خواست به ناتوانی و کج سليقگی فکری من اشاره کند و در ميان جمع خشمم را برانگيزد سخن از سعدی می گفت و بی علاقگی بی دليل من ...
چندی پيش بود که به اجبار ناچار به خواندن غزلی از سعدی شدم ... اجباری از سر درد ... اما ... غزل مرا با خود برد ... چنين آغاز گشت و مرا ويران کرد:
سر آن ندارد امشب که برآيد آفتابی --- چه خيالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
می خواندم و چيزی لحظه لحظه در من فروزانتر می گشت ... می خواندم و شرری به جانم می فتاد ... می خواندم و قطره قطره اشک می باريد.
هوای خراسان کرده بودم و غربت مشهد ... از خراسانيان بیزارم، از گويششان، از بی وفايي شان ، از نامردمي شان و از غريب کشی شان.
ولی عجيب صبحدم ايوان طلا بی قرارم کرده بود ... ادعای اعتقاد ندارم ... ادعای ايمان ندارم ... تنها مدعی عاشقی ام ... و عطر عشق را تنها در زمان سحر و نقاره نوازی تنها به همين شهر و همين مکان يافته ام.
دلم گرفته بود ... خسته بودم ... غم از دست دادن عزيزی - که تنها پيوند من بود با قبيله ای که خونشان در رگانم جاری است - به جنونم کشانده بود.
غزل می جوشيد و می خروشيد و مرا در هم می کوبيد ... هزار بار خواندمش و هزار بار گريستم ... تمام بی قراری هايم به خاطرم می آمد، تمام شبانی که تا صبح نمی خفتم و می انديشيدم ... تمام لحظاتی که ديگران حکم به جنونم داده بودند و مرا چونان منصور تنها لايق دار می دانستند ... که سروده بودم :
در همه شهر بگرديد چو من نيست دگر ... اين منم عشق تو بر دل به سر دار شدم
لحظه لحظه عمر گذشته را به ياد می آوردم و جفايی که بر خود کرده بودم.
راستی ... نگفته ام ... که در خانواده ی من ... نوشتن بزرگترین گناه است ... و من، نفرين شده ی آنانی که مرا زاده اند ... می خواستم هرآنچه را که نوشته ام بسوزانم ... درست به مانند چندين بهار پيش که به فرمان پدر تمام نوشته های کودکی را هزار تکه کردم و با جوهر سياه به ديار تاريکی فرستادمشان ... (چقدر دلم برای غزل ده سالگی ام تنگ است)
بگذريم ... غزل آتشم زده بود ... در دوراهی سختی مانده بودم ... نفرت یک عمر از سراينده ی غزل و حال ... اين شور شرار افکن.
به چه دير ماندی ای صبح که جان من برآمد؟ --- بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی
احساس می کردم دستی گلويم را می فشارد ... بغض بعد از اشک دردناکتر از بغض بی اشک است ... بغض رهايم نمی کرد ... دلم هوای ايرانمردم را کرده بود و او نبود ... هيچ گاه نيست ... وقتی که نيست بر او بی قرارم و آن زمان که حاضر است من غایبم که "محويم به حسن شمس تبريز ... در محو نه او بود نه ماييم"
ملک الموت در دو قدمی ام ايستاده بود و من بانگ الرحيل را می شنيدم ... و ايرانمرد نبود ...
ديگر چيزی به خاطر ندارم ... تنها دو منظره در خاطرم پس از آن روز مانده است ... در برابر ضریح ايستاده بودم ... چشمانم را بستم... صداهای اطراف مبهم بود ... گاهی به فشار شانه ای تکانی می خوردم ... آرامش نداشته ام را خواستم ...
هنوز شب بود که در نور ايوان طلا غرق شدم ... پلک چشمانم در ابهامی شگرف سنگين می شد ... ناگهان صدای نقاره در تمامی ذهنم پيچيد ... دلم آرام شده بود ... ديگر بی قرار شيرين از کف رفته ام نبودم ... صدای بال کبوتری دوباره به خودم آورد ...
ولی ... دوباره بی قرارم ...
و هنوز از سعدی ... بوستان ... و گلستانش تنفری عظيم در من است ... اما غزلش را دوست دارم که بی قرارم کرد و به ديار غربتم برد.

سـر آن نـــدارد امشـب کــه بــرآيـد آفتابی
چه خيال هــا گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دير ماندی ای صبح که جان من برآمد
بـزه کـردی و نکـــردنـــد مـؤذنـان ثــوابی
نفـــس خـــروس بگــرفت که نـوبتی بخواند
همــه بلبــلان بمــردنــد و نمــاند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟
که به روی دوست مــانــد که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پايش اندر افتد
که در آب مــرده بهتــر کــه در آرزوی آبی
دل من نه مـرد آن است کــه بــا غمش برآيد
مگسی کجــــا تــوانـــد کـــه بيفکند عقابی؟
نه چنـــان گناهکــارم کــه بـه دشمنــم سپاری
تو به دســت خويش فــرمای اگرم کنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگــر نگــردد کـــه بگــردد آسيابی

۱۵ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

مبارزه!
من به عمرم عروسک باربی به دست نگرفتم ... البته کدوم کارم به بقيه شبيه هست که اين يکی هم باشه! ولی شما رو به خدا به اين عروسکهای دارا و سارا نگاه کنيد ببينيد می تونند با باربی مقابله کنند؟
حتی در حد و اندازه های يک کار معمولی هم نيستند.
اون چادر عربيه که ديگه منو کشته!! هلاک!!

۱۴ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

خيابان خوابها

باز بوی باورم خاکستری است
واژه های دفترم خاکستری است
پيش از اينها حال ديگر داشتم
هرچه می گفتند باور داشتم
بازهم بحث عقيل و مرتضی است
آهن تفتيده ی مولا کجاست؟
نه، فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بيت المال روشن مانده است
با خودم گفتم تو عاشق نيستی
آگه از سر شقايق نيستی
غرق در دريا شدن کار تو نيست
شيعه ی مولا شدن کار تو نيست
بين جمع ايستاده در نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز
دست ها را باز در شبهای سرد
ها کنيد ای کودکان دوره گرد
مژدگانی ای خيابان خوابها
می رسد ته مانده ی بشقابها
سر به لاک خويش برديم ای دريغ
نان به نرخ روز خورديم ای دريغ
صحبت ازعدل و عدالت نابجاست
سود در بازار ابن الوقت هاست

گير خواهد کرد روزی روزيت
در گلوی مال مردم خوارها
من به در گفتم وليکن بشنوند
نکته ها را مو به مو ديوارها


خليل جوادی - با صدای علی رضا عصار - آلبوم عشق الهی - زمستان 80
مسلمانان، مسلمانان! مسلمانی ز سـر گيـريـد
که کفر از شرم يار من، مسلمان وار می آيد


نمی دونم بايد به کی از دست تو شکايت ببرم! به خدا؟ نه ...
چقـدر بهــار دارد سـوی دل نگـاه کردن
به خيال قامت يار، دو سه سرو آه کردن


بيدل دهلوی

بی نظير هست اين بيت ... ممنون ساعد.

۱۲ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

حوای توام
و امروز زاده شدم. ساعاتی است که از سالروز ميلادم می گذرد و من سالی ديگر بر زندگی خويش افزوده ام. ولی هنوز گريستن آغازين خويش از ياد نبرده ام و شايد لبخند نخست را هم زمانی دوباره به ياد آورم. ولی عجيب حکمتی است که همگان فرياد و شيون اولين را به ياد دارند و شکرخند نخستين را هيچ کس در خاطر نگاه نداشته است.
عطر تو در نوشته هايم می دود و قلم از دستم می ستاند تا ننويسم. اما به خدايی که به چنين روز نعمت حياتم بخشيد سوگند که دوستت دارم و اين کلام تا پايان راه از زبان فرونگذارم که تو، اول انسانی و من اول دلبسته.
حوای توام، حوای توام ای اولين انسان پاگذاشته بر کره ی خاکی روح من. حوای توام ای پرده نشين هزارتوی هرچه عشق. حوای توام ای گندم خورده ی از بهشت رانده. حوای توام، تنهاترين آشنای کوچه پس کوچه های روح، به خدای که حوای توام.
واين کوچکترين حوای تاريخ، تشنه ی تنها شنيدن يک کلام مهربان از زبان توست که از من دريغ می کنی. تنها يک کلام ... نه ديدار می خواهم و نه طعم ميوه ی ممنوع را. که عشق من به تو نه از جنس نور است و نه از جنس بلور.
من تو را شنيده ام. تو را بوئيده ام ... روحت را بوسيده ام. بگذار روحت ميهمان روحم شود.
ايرانمرد، پيشانی بر خاک در اين عشق می نهم و سر بر افلاک می سايم که لياقت عشق يافته ام.

چند روز پيش نوشته بودم ... بالاخره راضی کردم خودم رو که اينجا هم بنويسمش.
احمدرضا عابدزاده امروز صبح خونريزی مغزی کرد.
دعا کنيم براش ... خيلی از شادی های ملی رو ما مديونش هستيم.

۱۱ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

اين رو خيلی دوست دارم ... برای س می گذارمش: مرا ببوس
می خواستم بنويسم که حوای توام ... اما چنانم دهان بستند که گفت نتوانم ... اما ... مرا با اهل زمين کار نيست ... مرا با حکمت انسانی ميانه نيست ... من از هوايی ديگرم و از سرزمينی ديگرگون ... تنها تو را می بينم ...
گناه؟؟ نه ... تو حلالترينی ... تو پاک ترينی ...
خدايم ... مگذار که زمين را دوباره به تجربه بنشينم ... مگذار
دوستت دارم
تولدم مبارک باشه نه؟ :( ای دل خون ... دل خون ...
شده تا حالا با خوندن یک ايميل احساس مرگ کنيد؟
من الان اين حس رو دارم ... مهربونترين آدم دنيا برام چيزايی نوشته که با اينکه می دونم راست ميگه اما فعلا اراده ندارم به حرفش گوش کنم. فقط دلم می خواد بميرم تا اين حس رو نداشته باشم.
خانومی ... راست ميگی ... اما چاره ندارم ... ببخش!

۵ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

بــرای نجـاتــم از شـب يـه بغـل ستاره داری
توی ظلمت پيش پاهام يه راه تازه می ذاری
بـا مـن بـريـده از خود لطف بی اندازه داری
واسـه حــل هــر معمـــا راه حـل تازه داری
اينکـه بـايـد بـا تـو بـاشـم شده آويزه ی گوشم
عمريه وقت عبادت جامه ای از گل می پوشم
مثـل مسجــد مهــربــونـه دل بـی ريـا و پاکت
عمريه کـه عـاشـق تـو داره پيشونی به خاکت
واســه اينکـه عــاشقـانـه ـبرام آشيـون بسازی
عمريه ميــام و مـــيرم روی يـک خط موازی

۴ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

پروردگارا عيد قربان بود و گذشت، عيد من بود که هنوز يادم نداده اند چگونه عشق را به مسلخ ايمان برم. اما آموخته ام که چگونه عشق و ايمان را يکی بينم و يگانه که حاجت به قربان کردن يکی برای ديگری نباشد.
مولانايم گويد: اين کيست اين؟
اما من دانم که نه يوسف ثانی است و نه خضر و نه الياس. تنها عشق است و عشق که خدای تعالی نعمت عشق را بر بنده بخشيده است.
اما ايرانمرد، دلم می خواهد اين تک بيت از مثنوی را برايت هزار باره بخوانم که:
مـا نبـودـيم و تقـاضـامـان نبود
لطف تو ناگفته ی ما می شنود

خدايا به اين عيد سوگند که دوستش دارم. تنها يادم بده که چنين بی پرده برايش نگويم.
کاری که دارم می کنم شبيه جنبش نافرمانی مدنی هست. چاره ای نبود، تنها با اين سرپيچی از خواسته ی قلبی تو می تونستم به احساسی که می خواستم برسم.
ببخش ... ببخش که چاره ای نداشتم.

۳ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

کاش به خلوت توام راه بود ... کاش جمعه ها معنايی جز اين دوری دلگير داشتند. کاش بوسه در مذهب تو ممنوع نبود. کاش عشق بود و اين درد دوری نبود.
کتابهايم ديگر بر رف روبرو نيستند. ناظری ديگر تکخوان لحظه های من و گريه نيست. مولانا مرا محرم راز خويش نمی داند:
اين واقعه را سخـت نگيری شايد
کز کوشش عـاجـزانه کـاری نايد
از رحمــت ايـــزدی کليــدی بايد
تـا قفـل چنيــن حـادثـه را بگشايد
ولی پس از آن همه دوری و آن همه ناصبوری ... تو آمده ای ... ايرانمرد بگذار اين دخترک گوشه نشينٍ از عالم و آدم بريدهء بداند که نه راه را اشتباه انتخاب کرده است و نه اينکه به اشتباه قدمی برداشته است که تمام زندگی را در همنفسی با تو می بيند.
به وسعت آسمان کويری دوستت دارم که پاک ترينی.

۲ اسفند ۱۳۸۰ ه‍.ش.

با اينکه می دانم به نوشتن من رضايتت نيست اما به نوشتن ناچارم که حسی غريب در من می جوشد و می خروشد و نمی دانم که چيست. به نهان با تو گفتن چاره ی درد من نيست. ديگران بايد بدانند و بخوانند که چگونه بر جفای تو نيز عاشقم.
طعم ناچشيده ی بوسه بر رخ ماه دمی آسوده ام نمی گذارد. نه تو بر عهد خويش وفا می کنی و نه مرا جرأت شکايت است. ولی باز بی قرارم کرده ای ... بيا و اين بی تابی از من بستان که از ديار جنون خاطره ای خوش در ياد ندارم.
(و اين بابی ديگر است در عشق و وادی دگری در طلب دوست)

۲۹ آذر ۱۳۸۰ ه‍.ش.

ديگر نمی نويسم. حسی در من است که چنين می گويد و می دانم که تو نيز چنين می خواهی. کلمات من از آنِ توأند و اگر می نويسم برای توست. دوباره نوشته هايم در صندوق پستی تو جای می گيرند و تو می شوی تنها مخاطب لحظه های تنهايی، عشق و شور من.
پس ... ديگر بار تو به ارگ تنهايی من خوش آمدی ... بوسه بر خاک پای عشق که چنين مقدس است و چنين استوار.
ايرانمرد ... دوستت دارم. چونان حوا که آدم را. که در دنيای من و تو، تو اول انسانی و من اول دلبسته.
و بدرود با تمام چشمانی که اين روزها خواندند شرح دلدادگی مرا و حسن بی شمار تو را. بدرود.

پايان

و آغاز بابی ديگر در عشق که تنها به روی تو باز است، مرد ........ (کلامی برای بيان صفاتت نمی يابم که تو همه پاکی و همه حسنی و همه مهر)

ايراندخت تهرانی

۲۸ آذر ۱۳۸۰ ه‍.ش.

امروز يک امتحان مهم رو بعد از 4 ماه که هی cancel ميشد قبول شدم!! هورا واسه خودم!! تو هم که نيستی!! گرچه ظهر توی خواب و بيداريت باهات حرف زدم. وقتی که اينجا نيستی بيشتر دوست دارم.
خداجون!! مرسی!! خيلی باحالی!! اين همه حالم رو گرفتی ولی خوب امروز يک کم اين حالگيری ها جبران شد.

۲۷ آذر ۱۳۸۰ ه‍.ش.

آبانماه چنين نوشتم و تو مهربان گشتی ... به خدای سوگند که لحظه ای همنفسی با تو را به دنيايی از نور نخواهم داد. کوچه های شهر عطر تو را دارند و تو هزاران شهر آنسوتر به مدد مردمانی بی پناه رفته ای. با تو دوباره می خوانم داستان اين شور شرار افکن را:

"فرياد می كشی و می انديشی كه مرا از فرياد تو هراسی در دل است؟؟ اشكم را جاری می كنی و می پنداری كه روز پاسخی نخواهد بود؟ دستهايت را می جويم و تو تمام خشم خويش را به سويم گسيل می داری؟ شكايت به كجا برم؟؟ شكايت به كدامين دادگاه برم كه عهد نانوشته من با چشمان تو در هيچ محكمه شما آدميان به هيچ نمي ارزد هرچند كه ضمانت به چشم های دوخته بر زمين لحظه های من و كوچه دارد، هرچند كه ضامنش گوشهای بسته به روی هرچه سخن كه از پنجره ی حنجره ی تو برون نيامده باشد، گشته اند و هرچند كه ...
تو را چنين نيافته بودم!! تو را چنين كه روزی هزار بار در گوشم حكايت فاصله را بگويی ... از آزار مردمان و نامردمان خسته ... سيلی خورده ی خشم كويری ... گريان لحظه های من و مرگ، به تو ام پناه بود ... به تو ام اميد بود.
ايرانمرد ... از شنيدن نامت خسته ای ... از شنيدن نامی كه هنوزم باور نيست كه نام تو باشد خسته ای ... اما به هر نام كه باشی نام تو همدم لحظه های من و بغض در گلوست ... و شايد ... لحظه های من و مرگ ...
ايرانمرد ... اين چيزی نبود كه می خواستم بنويسم ... كلمه نمی يابم ... جرات گفت در من نيست و می ترسم كه حوصله شنيد هم در تو نباشد.
... ولی .. وسوسه نزديكتر آمده ... دست بر شانه ام گذاشته ... از او گريزانم و او بر من شتابان ... به خدا كه حتی عطر گريبان تو را مي دهد ... به خدا كه چشمان بی قرار تو را در چشمان من می گرداند و بی تابم می كند ... می ترسم ... به خدای كه می ترسم ... بی قرارم كرده ...
آرزويم روزی تمام با تو بودن است ... با تو نفس زدن، چشم در چشم. بی حضور ديگران ... بی هراس از چشمهای جستجوگر مردمان شهر ... روزی كه هراسم نه از خدای باشد و نه از خدای بنده ... بوسه در فتوی مفتی شهر مباح باشد و آغوشت حلال. و من وسوسه را خجل كنم، ايرانمرد ... روزی را می جويم كه اجازت سر گذاشتن بر سينه ات را داشته باشم و چنين نكنم ... كه به ستاره های آسمان سوگند عشق من بر تو از بوسه و آغوش تو چيزی فراتر می خواهد ... از روابط ميان آدميان بيشتر می جويد كه تو را بادهای كويری نياورده اند كه حسرت سردی آغوش تو را به فصل تب در دل داشته باشم ... تو را پروانه های بهاری ارمغان آورده اند ... تو را آفتاب مهربان بهار به دلم هديه كرده است. تو هديه خدايی از بهشت ... تو را وسوسه به امانتم نداد ... تو را هوس از پشت پنجره گذر نداد.
تو با شقايقهای روزهای خوش كودكی ام آمدی، روزهايی كه پدر مهربان بود و مادر رودخانه ی مهربانی. تو بوی شقايقهای وحشی دشتهای كودكی را با خود داری نه عطر تند لحظه های تاريك عفنٍ وسوسه و هوس ... جريان عشق تو در دل يادآور روزهايی است كه هنوزم با خدای خويش عهدی نبود كه در بلای بلی ازلی گرفتار آيم.
آرزويم روزی تمام با تو بودن است ... با تو نفس زدن ... ولی وسوسه نزديكتر آمده ... شايد چون تو دورتر رفته ای ... ايرانمرد، بی قرارم ... لحظه های نوشتن، آنچه را كه در روزهای تلخ بر من می گذرد از ياد می برم ... ولی ... تو را ... نه ... بی قرارم ... به خدا كه بی قرارم عجيب می جويمت ... عطر گريبانت را ... لذت سرمايی كه در همگامی با تو در تمام تنم پيچيد را ايرانمرد ... می جويمت ... و اعتراف كنم كه آغوشت را ... نه!! وسوسه در من كارگر نيست ...
ايرانمرد ... يكبار ديگر مفهوم رحمت آسمانی باش ... يكبار ديگر وعده ی ديدارم ده.
ايستاده ای، نشسته ای، به خدا كه عطرت فضا را گرفته است، در آرزوی يكبار ديدنت بی قرارم، در آرزوی بوئيدنت ... تكيه بر شانه هايی كه پناه بی پناهی من اند. ايرانمرد ... نانوشته بخوان چونان هميشه ...

اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگيزد
ور از طلب بنشينم به كينه برخيزد
وگر كنم طلب نيم بوسه صد افسوس
ز حقه ی دهنش چون شكر فرو ريزد


چنان مكن كه آرزوی ديدارت را سنگهای جنوبی ترين مكان شهر محقق يابند و چشمهای من به قيامتش برند كه در قيامت نيز اگر چنين سنگ در سينه داشته باشی باز هم رخ از من خواهی گرداند.
بوسه بر ستاره های چهل كهكشان سرگردان زندگی ات مي زنم، مه و ستاره درد من می دانند."
سفر
باز هم سفرِ تو، من و تنهايی. بی تو روزها را برايم معنايی نيست. اما آنگاه که تو در سفری دل مرا آرامش بيشتری است.
هرکجا هست خدايا ... به سلامت دارش

۲۶ آذر ۱۳۸۰ ه‍.ش.

مرداد ماه برايت چنين نوشته بودم. ولی اين روزها تو مهربانترينی هرچند که بی قرارم می کنی و هرچند که عجيب، بی تاب توأم.

"دور نيستند روزها و شبهايی كه مانند گنجشككی بی آشيان از باد و باران به تو پناه می آوردم و تو مهربان و آرام زخم دلم را مرهم می گذاشتی و تكه های چينی شكسته ی دلم را بند می زدی ...
ولی فراموشم كرده ای، برايت عادت شده ام، همچون درختان بزرگراه كه هر روز بی دقت از كنارشان می گذری و تنها نبودنشان برايت يادآور بودنشان می شود. ديگر كلامم برايت بوی تكرار دارد، صدايم را به ميهمانی شنوايی ات نمی بری و حتی ديگر اشكهايم را نمی بينی كه ...
آن روزها اگر می نوشتم، می خواندی، اين روزها می خوانم و نمی شنوی و چندی كه بگذرد می ميرم و نمي بينی! شايد اشتباه از من بود كه بالهای شكسته ام را به اميد مرهم برايت هديه فرستاده بودم، اما كاش فرصت پروازم را به تو امانت می دادم.
ايرانمرد! می دانی كه دوستت دارم، حتی اگر به هزار حرف درشت برنجانی ام كه می دانم ......
ستاره های شبها را می شمارم و نمی آيی می گويی می خواهی عادت از من بستانی ولی اين گونه قرار از من ربوده ای. شايد روزی چونان پرنده ای سبكبال از لب آشيان پريدم و باز نيامدم. اما تا آن روز لااقل سنگ بر بالهای خسته ام مزن. بگذار كه آسوده بيانديشم. آسوده در سحرگاهان نفس زنم و آسوده دوستت بدارم. دلهره را از من بستان. دلواپسی هايم را از من بگير كه من اگر آرامشی هرچند كوتاه بيابم تا ته دشت خواهم دويد.
دوستت دارم كه به تيغ زبان سنگ دلم را می شكافی و چشمه اشك را جاری می كنی."
ايرانمرد ... بيکران دوستت دارم.

۲۵ آذر ۱۳۸۰ ه‍.ش.

...
آزمـــودم عقـــل دور انـــديش را
بعد از اين ديوانه سازم خويش را
هرچه نوشته بودم به اشارتی بر باد رفت!! گله ای نيست که حکمتی در کار است تا ديگران راز اين مهر ندانند.

ولی ... خدايا ... از هوس گريزانم ... اگر آرامش آغوشش ذره ای از شوق من بر او خواهد کاست، بگذار تا ابد در حسرت اين آرامش بمانم. پروردگارم، در آتش اين عشق بسوزانم.
عيد خودم مبارک!
خدا برات بهانه ی شرعی درست کرد که تلفن نزنی ... باشه! منم از صبح اومدم باز ولگردی اينجا ... ظهر هم که شاگرد دارم. حالم ديگه از درس دادن به هم می خوره ...

۲۴ آذر ۱۳۸۰ ه‍.ش.

استقلال - نيکبخت
من امروز چقدر می نويسم؟!؟! خوبه گفتی که ننويسم!! يک اعتراف عمومی و در ملا عام! .... نه بی خيال ... ولی خوب چه کنم؟! اين پسره، منظورم نيکبخت هست ... ... نه بابا بی خيال!!!!!!!!!!!!!!!!! خوش تيپه خدائيش ... ولی هنوز داهاتيه!! ... خانم ها هوو پيدا می کنند ... نمی دونم اين بنده خدا چه نسبتی با تو پيدا می کنه!!
دم استقلال گرم که يک ذره از آبرو ريزی هفته های پيش کم کرد ... راستی مريم جون ... دلم واسه تو هم سوخت که هادی طفلی رو اين هاشمی نسب زد درب و داغون کرد. جای بهروز خيلی خاليه ... اگه گذاشته بودن بياد استقلال الان اين مهدی يک کم آروم تر شده بود. خدا به اين ممد نوازی هم خير دنيا و آخرت بده!
رويا
خواب می ديدم. خوابی شگرف. چونان هميشه که تو بودی و تمام مهربانی هايت. دستهايت از آن من بودند و ... و من از آن وسعت روح تو. بوسه ممنوع نبود. ميهمانی بوسه بود و اشک و دلتنگی های من. به دور از چشم پرده نشينان، نه تو را ترسی از عيان گشتن اين شور بود و نه مرا هراسی از خدای که طواف يکدگر می کرديم و احرام عشق بسته بوديم.
خدايا! عشقی سوزان می خواهم و ايرانمرد را هماره خورشيدی فروزان. پناه به باران لطف تو می برم که حتی اگر گردی از احساسی زمينی در ميان است از روحم بشويد و روح من گل عشق را تنها در باغ هستی او ببويد. پروردگارم، از شوق ...اش گريزی ندارم. بر شوقم بيافزای و ....

(عذرم بپذير که توان بی پروا نوشتن از تو بيش از اين در من نيست و شرم نيز مانعی است در اين ميانه. هرچند که مرا با شرم ميانه ای نيست اما حريم عشق را می شناسم)
وقتی تکليفم با خودم معلوم نيست اون وقت توقع دارم که بقيه بيان خودشون رو با برنامه های من تنظيم کنند!! جل الخالق از اين روی من!!
نوشتم که دلم سبک بشه! نوشتم که لااقل دو تا آدم پيدا بشن که من بتونم براشون حرف بزنم. منی که هيشکی رو ندارم براش بگم که اين دل لعنتی من کجا گير کرده و پيش کی مونده بايد يکجا حرفم رو می زدم! ولی انگاری يک خورده همچين زياد، زيادی تند رفتم. همه ی اونايی که نامه فرستادن و تشويق و يا توبيخ کردن من رو بايد ببخشند. صدای اونی که براش می نويسم در اومده. نزن! ديگه تکرار نميشه به خدا!! نزن!! (می دونم که ته دلت باز راضی نميشی که من اين يکجا رو هم واسه حرف زدن از دست بدم)
قضيه اون خواب ديشب مربوط به "جنگ تحميلی و دفاع مقدس" رو هم برات اينجا می نويسم. :)) اما الان از گشنگی دارم غش می کنم!!!!!
خدايا يک کاری کن که فردا هم عيد فطر باشه تا اين معده ی بيچاره ی من يک کم آروم بشه. هم عيد فطر نباشه که بهم زنگ بزنه و بهانه نياره که روز تعطيل بود و نتونستم!!
"خدايا! خدايا!
تو با آن بزرگی
در آن آسمانها
چنين آرزويی بدين کوچکی را
توانی برآورد آيا؟؟؟؟"

۲۲ آذر ۱۳۸۰ ه‍.ش.

بی صدای زنگ تلفنی که تو اون طرف خطش باشی اين اتاق واسه من هيچ معنايی نداره.

يادته؟ بار اولی که سفر طولاني رفته بودی برات نوشتم اين جمله ی بالا رو. امروز هم اين اتاق هيچ صفايی نداره. باز از صبح اومدم توی اينترنت ولگردی که يک کم شايد يادم بره ... اما نميشه.

۲۱ آذر ۱۳۸۰ ه‍.ش.

تنها هفته ای پيش از پروازش شناختمش. خسته می نمود اما پر شور ...
شير دره ی پنج شير را از ياد نخواهم برد.سپاس از دوستی که نشانی از کوی دوست داد. اما نامش به خاطرم نيست.
آخر نمی گويی از دردی که می کشی با من گفتن انصاف نيست؟؟ گناه من چيست که تو اين همه سال پيش از من پا به اين آشفته بازار نهاده ای؟ مرا هنوز با تو کار بسيار است. هنوز روزهای بسيار در راه اند که تو باشی و من باشم و حلاوت بوسه دزديده از رخ ماه. مرا که هنوز سرانگشتانم را با لبان تو هيچ آشنايی نيست چنين مترسان. ديدی که هراس روز گذشته ام بيهوده نبود؟
ايرانمرد، کلمات را گاهِ با تو سخن گفتن يا از تو نوشتن از خاطر می برم. چه کنم که در برابر وسعت آسمان روح تو من جز سيارکی کوچک نيستم. بر من ببخش.
اشک امانم نمی دهد. تو بگو پاسخ اين همه بی باوری را چگونه دهم؟ وقتی کسی زمستان 75 و بهار 76 را به خاطر ندارد. وقتی دستهايی که اکنون چنين بی وفا می نويسند روزهای سرد پيش از بهار 76 را از خاطر برده اند که آن زمان "دست محبتی اگر به سوی کس می يازيدی حتی به اکراه نيز دست از بغل بيرون نمی آورد".
چرا از ياد برده اند؟! من که تمام هستی ام را فدای آمدن او کردم، حال بايد بخوانم و افسوس بر عمر بربادرفته ام خورم ... يا ... بر باور خود استوار بمانم؟
اگر امروز می نويسم، اگر امروز می نويسند به الله سوگند که تنها به پشتوانه ی گامی است که همان سيد بر داشت که امروز چنين بر او می تازيم. اگر گله ايست بر ديگران است، نه بر او. تو به من آموخته ای که هر کس را در اين ميانه هزينه ای بر دوش است. شايد من اشتباه می انديشم، ولی به گمانم که او سهم خود پرداخته. و شايد ... "اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خيال پياله می ديديم" شايد اين هم خوابی از خوابهای پريشانی ما بوده است که بيهوده چشم انتظار معجزتی از "خاتم جم" بوديم ...
ولی ... من ... هنوز از بامداد تا شامگاهان با خدای خود می گويم: "که خانه هايمان را تاب زمين لرزه ای ديگر نيست. پرورگارم، معجزه به کار اين مردمان نمی آيد، عيسی ديگری در راه نيست، احمد را حتی آنانی که سنگ اسلام به سينه می کوبند اگر ظهوری دوباره کند تکذيب می کنند، عصای موسی را توان شکافتن دريای ظلمی که بر کودکانمان رفته است نمی بينم. طوفان نوح اين همه پليدی را از دستهای پرده نشينان نخواهد شست. ... خدايا ... تنها به ما خودباوری ببخش. چنان که باور کنيم سرنوشتمان در دستان تنها يک نفر نيست. که ايمان بياوريم گل و گلوله داستانی کهن است و امروز سلاح مبارزه با آنانی که لبخند را حتی بر لبانمان به بند کشيده اند و دنيا را هنوز جابلسا و جابلقا می بينند، انديشيدن است. و چه دير در می يابند که ما هريک موسايی گشته ايم پرورش يافته در دامان فرعونيان."

۲۰ آذر ۱۳۸۰ ه‍.ش.

کاش بوسه را در قاموس تو معنايی بود و من به ميهمانی هزار بوسه می بردمت، به جشن بی خبری، به جشن هرچه مهربانی. خدای را سوگند که تنها آرزويم لحظه ای سر بر شانه های تو گذاشتن است. دستهايم هنوز که هنوز است تو را می جويند و نمی يابند. کاش که درد اين مردمان نبودت، کاش تنها از آن من بودی.
می ترسم، ايرانمرد، می ترسم. می ترسم سهم تو از اين جماعت که بويی از وفا نبرده اند زنجير و قفس و چشمانی منتظر و بالهايی شکسته و در آرزوی پرواز باشد.
کمی به تنهايی من بيانديش.

۱۹ آذر ۱۳۸۰ ه‍.ش.

نوشته ای سيد بخواند اما ... آنکه از او چنين خواسته ای گمانم ... من هيچ نمی دانم ... تنها کودکی خردم که در ميان اين همه بی باوری به باور معجزتی ديگر نشسته ام و دستانم را به سوی آسمانی بلند کرده ام که می دانم جز باران آتش و خون هديه ای ديگر برايم ندارد.
خدايم! آسمان سياهتر از پيش است، می ترسم ... من در اين گوشه ی به دور افتاده از دنيای مردمان دروغ، می ترسم ... می ترسم.

۱۸ آذر ۱۳۸۰ ه‍.ش.

حوصله ام سر ميره اگه بخوام همش حرفهای گنده تر از دهن خودم بزنم، واسه همينم يک کم کوچيکترشون می کنم.
خيلی وقته که همش توی خونه نشستم و تنها راه ارتباطم با دنيای بيرون اين کامپيوتر ننه مرده ی بيچاره هست! فکر نمی کنم هيچ کی مثل من 4 ماه يک ريز توی خونه مونده باشه! خودم هم دارم شک می کنم
که چيزی از آدم بودنم باقی مونده باشه!
ولی خدا می دونه که صبح چقدر ذوق مرگ شدم وقتی تلفن زنگ زد و تو پشت خط بودی! اگر دستم بهت می رسيد مطمئن باش که کار دستت می دادم!! دنيا وارونه شده ديگه! وقتی تو ادعات ميشه که کبريت بی خطری منم بايد اينجوری حرف بزنم.
دلم برات تنگ شده الان! ... آخه به من ميگی اگه سرشب دلم تنگ بشه اشکالی نداره ولی من چيکار کنم که نصفه شب هوات رو می کنم؟ هااا؟؟؟؟
داره يواش يواش ترسم از وب لاگ ميريزه، يک کم اگه جرات پيدا کنم بيشتر برات می نويسم. مهم اينه که تو می خونيش ... صبح زود زنگ بزني ها!! اه!! اگه گذاشتن من دو کلمه برات بنويسم!! با اينکه توی ياهو اينويزيبل اومدم ولی دست از سرم بر نمی دارن!!
باز داره شب ميشه و تو نيستی ...
دوباره بی تابم کردی، دلم می خواست بودی و سخت در آغوشت می کشيدم. ديشب برايت نوشتم که می خواهم بی تابم کنی. نمی خواهم فقط مهربان باشی، خشمت را، فريادت را و نامهرباني ات را نيز می خواهم. و امروز صبح چنان کردی که می خواستم. به خدا عجيب است! که من هرچه می خواهم ناگفته تو می دانی!
ساعتها به گوشی تلفن نگاه می کردم و در خيال خود با تو سخن می گفتم. وماجرای من و صدای زنگ تلفن آرام آرام به داستانی غريب بدل می شود.
آسمان آفتابی است اما ابری سياه بر فراز شهر می بينم ... از اينجا تمام شهر را می بينم که خروشی پنهان در خود دارد. خدايا! خانه هايمان را تاب زمين لرزه ای ديگر نيست.
راستی، برايت تصويری از کودکی عريان در آغوش پدر فرستاده بودم. تمام آرزويم در اين تصوير نهفته بود.
ايرانمرد، ... (نامی زيباست، از امروز به اين نام می خوانمت) شراری سوزان می خواهم، بسوزانم؛ .... بسوزانم!

۱۶ آذر ۱۳۸۰ ه‍.ش.

ستاره ها را قسم داده ام که بوسه دزديده ماه را به چوب حراج دوری تو نزنند. درد است، به خدا درد است که خانه ات چند کوچه آنسوتر باشد و تو حتی يکی سلام ساده را از من دريغ کنی.
عجيب است که بوی نان تازه و شله زرد در اين ظهر رمضان مستم کرده است!
فردا را انتظار می کشم که حاکمان پشت پرده شهر نور که آوازه ظلمشان تا هزار آبادی آنسوتر رفته است چه در آستين پليدشان دارند.
بوسه بر روی تو می زنم که درد را، که زخم تازيانه پرده نشينان را بر چهره ام می بينی اما توان فرياد برآوردنت نيست.
لبان بسته ات بوسه گاه هميشگی ام باد.

۱۵ آذر ۱۳۸۰ ه‍.ش.

هنوز می نويسم و تو می خوانی ولی نمی دانی که برای تو نوشتن دردی است در اين سينه ی شرحه شرحه از فراق که شايد عطری از بانوی مصر در خود داشته باشد. با تو گفتن تمام آرزوی اين دل خسته است و از تو شنيدن حسرتی برای تمام دقايق نفس کشيدن. بگذار نوشتن را به ياد بياورم. بگذار با تو بنويسم و از تو بنويسم.
هنوز می نويسم و تو می خوانی و می دانی ...